گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۲۰۶

 

بت نو رسیدهٔ من هوس شکار دارددل صید کرده هر سو نه یکی هزار دارد
دل من ببرد زلفش جگرم بحتست چشمشتو مباش غافل ای جان که هنوز کار دارد
نتوانمش ببینم که رقیب ناموافقچه خوشست گل ولیکن چه کنم که خار دارد
برو ای صبا و خالی که ترا ز هجر دیدنبرسانش ار چه دانم که کم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۹۷

 

بت نو رسیده من هوس شکار دارد
دل صید کرده هر سو نه یکی، هزار دارد
رود آنچنان به جولان که سر سپه نکرده
سر آن سپاه گردم که چنان سوار دارد
دل من ببرد زلفش، جگرم نجست چشمش
تو مباش غافل، ای جان، که هنوز کار دارد
نتوانمش که بینم به رقیب ناموافق
چه خوش است گل، ولیکن چه کنم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸ - خزان جاودانی

 

مه من هنوز عشقت دل من فکار داردتو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد
نه بلای جان عاشق شب هجرتست تنهاکه وصال هم بلای شب انتظار دارد
تو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانیکه شراب ناامیدی چقدر خمار دارد
نه به خود گرفته خسرو پی آهوان ار منکه کمند زلف شیرین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱

 

ز شراب وصل جانان سر من خمار دارد

سر خود گرفته دل هم سر آن دیار دارد

چه کند دیگر جهانرا چو رسید جان بجانان

چو رسید جان بجانان بجهان چه کار دارد

سر من ندارد این سر غم من ندارد این دل

که باین سرو باین دل غم کار و بار دارد

ببر از سرم نصیحت ببر از برم گرانی

نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۴۸

 

رخ و زلفت از شگرفی، صفت بهار دارد
خنک آنکه سر و قدّی ، چو تو در کنار دارد
لب لعل دل فریبت ، ز گهر حدیث راند
سر زلف مشک بارت، ز بنفشه بار دارد
رخ چون مهت ندانم، که چه عزم دارد آیا
اثری همی نیاید، که سر شکار دارد
که کمند عنبرین را زد و سوی حلقه کردست؟
که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل