گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴

 

چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالاز مقربان حضرت بشدم غریب و تنها
به میان حبس ناگه قمری مرا قرین شدکه فکند در دماغم هوسش هزار سودا
همه کس خلاص جوید ز بلا و حبس من نیچه روم چه روی آرم به برون و یار این جا
که به غیر کنج زندان نرسم به خلوت اوکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵

 

اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرابستان ز من شرابی که قیامتست حقا
چه تفرج و تماشا که رسد ز جام اولدومش نعوذبالله چه کنم صفت سوم را
غم و مصلحت نماند همه را فرود راندپس از آن خدای داند که کجا کشد تماشا
تو اسیر بو و رنگی به مثال نقش سنگیبجهی چو آب چشمه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی