گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۶

 

مطرب عاشقان بجنبان تاربزن آتش به مؤمن و کفار
مصلحت نیست عشق را خمشیپرده از روی مصلحت بردار
تا بنگریست طفل گهوارهکی دهد شیر مادر غمخوار
هر چه غیر خیال معشوقستخار عشقست اگر بود گلزار
مطربا چون رسی به شرح دلمپای در خون نهاده‌ای هش دار
پای آهسته نه که تا نجهدچکره‌ای خون دل به هر دیوار
مطربا زخم‌های دل می‌بینتا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۷

 

گر تو خواهی وطن پر از دلدارخانه را رو تهی کن از اغیار
ور تو خواهی سماع را گیرادور دارش ز دیده انکار
هر که او را سماع مست نکردمنکرش دان اگر چه کرد اقرار
هر که اقرار کرد و باده شناختعاقلش نام نه مگو خمار
به بهانه به ره کن آن‌ها راتا شوی از سماع برخوردار
وز میان خویش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۸

 

رحم بر یار کی کند هم یارآه بیمار کی شنود بیمار
اشک‌های بهار مشفق کوتا ز گل پر کنند دامن خار
اکثروا ذکر هادم اللذاتبشنوید از خزان بی‌زنهار
غار جنت شود چو هست در اوثانی اثنین اذ هما فی الغار
ز آه عاشق فلک شکاف کندناله عاشقان نباشد خوار
فلک از بهر عاشقان گرددبهر عشقست گنبد دوار
نی برای خباز و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۳

 

عار بادا جهانیان را عاراز دو سه ماده ابله طرار
شکلک زاهدان ولی ز درونلیس فی الدار سیدی دیار
به دو پول سیاه بتوان یافتزین چنین خربطان دو سه خروار


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۴

 

خلق را زیر گنبد دوارچشم‌ها کور و دیدنی بسیار
جور او کش از آنک شورش دلنور چشمست یا اولوالابصار
بر دو دیده نهم غمت کاین دردداروی خاص خسرویست به بار
باغ جان خوش ز سنگ بارانستما نخواهیم قطره سنگ ببار
شمس تبریز گوهر عشقستگوهر عشق را تو خوار مدار


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۷

 

آفتابی برآمد از اسرارجامه شویی کنیم صوفی وار
تن ما خرقه ایست پرتضریبجان ما صوفییست معنی دار
خرقه پر ز بند روزی چندجان و عشق است تا ابد بر کار
به سر توست شاه را سوگندبا چنین سر چه می‌کنی دستار
چون رخ توست ماه را قبلهبا چنین رخ چه می‌کنی گلزار
تو بها کرده بودی ای نادانگشته بودی ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۳۵

 

عنکبوت ضعیف نتواندکه رود چون درندگان به شکار
رزق او را پری و بالی دادتا به دامش دراوفتد ناچار


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۳۸

 

هاونا گفتم از چه می‌نالیوز چه فریاد می‌کنی هموار
گفت خاموش چون شوم سعدیکاین همه کوفت می‌خورم از یار


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۴۰

 

هر که مشهور شد به بی‌ادبیدگر از وی امید خیر مدار
آب کز سرگذشت در جیحونچه بدستی، چه نیزه‌ای، چه هزار


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » همنشین ناهموار

 

آب نالید، وقت جوشیدنکاوخ از رنج دیگ و جور شرار
نه کسی میکند مرا یارینه رهی دارم از برای فرار
نه توان بود بردبار و صبورنه فکندن توان ز پشت، این بار
خواری کس نخواستم هرگزاز چه رو، کرد آسمانم خوار
من کجا و بلای محبس دیگمن کجا و چنین مهیب حصار
نشوم لحظه‌ای ز ناله خموشنتوانم دمی گرفت قرار
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۲

 

اشک ریز آمدم چو ابر بهارساقیا هین بیا و باده بیار
توبهٔ من درست نیست خموشوز من دلشکسته دست بدار
جام درده پیاپی ای ساقیتا کنم جان خویش بر تو نثار
تا که جامی تهی کنم در عشقپر برآرم ز خون دیده کنار
در ره عشق چون فلک هر روزکار گیرم ز سر زهی سر و کار
منم و دردیی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۵ - موعظه و نصیحت در اجتناب از زخارف دنیا

 

طلب ای عاشقان خوش رفتارطرب ای شاهدان شیرین‌کار
تا کی از خانه هین ره صحراتا کی از کعبه هین در خمار
زین سپس دست ما و دامن دوستبعد از این گوش ما و حلقهٔ یار
در جهان شاهدی و ما فارغدر قدح جرعه‌ای و ما هشیار
خیز تا ز آب روی بنشانیمگرد این خاک تودهٔ غدار
پس به جاروب «لا» […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۷

 

این جهان بر مثال مرداریستکرکسان گرد او هزار هزار
این مر آن را همی زند مخلبآن مر این را همی زند منقار
آخرالامر برپرند همهوز همه باز ماند این مردار


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

وحشی » گزیده اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳ - در ستایش میرمیران

 

باد فرخنده عید و فصل بهاربر تو و شاهزاده‌های کبار
میر میران که روی خرم تستعید احرار و قبلهٔ ابرار
بر یمین و یسار تو چو روندآن دو شهزادهٔ فلک مقدار
اله اله چه رشکها که برندبر هم وقدر هم یمین و یسار
ای ترا آسمان جنیبت کشوی ترا آفتاب غاشیه دار
کوه را همچو برق سرعت دادهر کجا عزم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۴ - بر رخش «زلف» عاشق است چو من

 

بر رخش زلف عاشق است چو منلاجرم همچو منش نیست قرار
من و زلفین او نگونساریماو چرا بر گل است و من بر خار؟
همچو چشمم توانگر است لبمآن به لعل، این به لؤلؤ شهوار
تا به خاک اندرت نگرداندخاک و ماک از تو بر ندارد کار
رگ که با پیشیار بنماییدل تو خوش کند به خوش گفتار
باد یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

منوچهری » دیوان اشعار » رباعیات » قطعه دوبیتی

 

هست ایام عید و فصل بهار
جشن جمشید و گردش گلزار
ای نگار بدیع وقت صبوح
زود برخیز و راح روح بیار


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - در مدح امیر ابو احمد محمد بن محمود غزنوی

 

ای دل ناشکیب مژده بیارکامد آن شمسهٔ بتان تتار
آمد آن سرو جلوه کرده به نازآمد آن گلبن خمیده ز بار
آمد آن بلبل چمیده به باغآمد آن آهوی چریده بهار
آمد آن غمگسار جان و روانآمد آن آشنای بوس و کنار
آمد آن ماه با هزار ادبآمد آن روی با هزار نگار
آمد آن مشکبوی مشکین موآمد آن خوبروی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۱۲ - در پند و اندرز و ستایش رکن الدین مفتی خوی و رکن الدین عالم ری و تاج الدین رازی ابن امین الدین

 

الصبوح الصبوح کامد کارالنثار النثار کامد یار
کاری از روشنی چو آب خزانیاری از خرمی چو باد بهار
چرخ بر کار و یار ما به صبوحمی‌کند لعبتان دیده نثار
جام فرعونی اندرآر که صبحدست موسی برآرد از کهسار
در سفال خم آتشی است که هستعقل حراق او و روح شرار
در کف از جام خنگ بت بنگربر رخ از باده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۱۳ - مطلع دوم

 

دیده بانان این کبود حصارروز کورند یا اولی‌الابصار
چون جهانی ز خندقی است گلینکآتشین خندق است گرد حصار
رخش همت برون جهان چو مسیحزین پل آبگون آتش بار
ای ز پرگار امر نقطهٔ کلنتوانی برون شد از پرگار
همچو پرگاری از دورنگی حالیک قدم ثابت و دگر سیار
کیست دنیا؟ زنی استمکارهچیست در خانهٔ زن غدار
هفت پرده است و زانیات […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۱۴ - مطلع سوم

 

بخ بخ ای بخت و خه خه ای دل دارهم وفادار و هم جفا بردار
من تو را زان سوی جهان جویانتو بدین سو سرم گرفته کنار
طفل می‌خواندمت، زهی بالغمست می‌گفتمت، زهی هشیار
من تو را طفل خفته چون خوانمکه تویی خواب دیدهٔ بیدار
یا شبانگه لقات چون دانمتو چنین تازه صبح صادق وار
دست بر سر زنی گرت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۳ - در تعریف عمارت و مدح صاحب ناصرالدین طاهر

 

ای به خوبی و خرمی چو بهارگشته در دیدها بهار نگار
عرصهٔ صحن تو بهشت هواذروهٔ سقف تو سپهر عیار
از سپهرت به رفعت آمده ننگوز بهشتت به نزهت آمده عار
گشته باطل ز عکس دیوارتآن دورنگی که داشت لیل و نهار
در تو از مشکلات موسیقیهرچه تقریر کرده موسیقار
کرده زان پس مکرران صداتهم بر آن پرده سالها تکرار
معتدل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۶ - در مدح شمس‌الدین اغل بیک

 

دوش در هجر آن بت عیارتا به روزم نبود خواب و قرار
همه با ماه و زهره بودم انسهمه با آه و ناله بودم کار
نه کسی یک زمان مرا مونسنه کسی یک نفس مرا غمخوار
همه بستر ز اشک من رنگینهمه کشور ز آه من بیدار
رخم از خون چو لالهٔ خودرنگاشکم از غم چو لؤلؤ شهوار
بر و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۳

 

مگذر، ای ساربان، ز منزل یارتا دمی در غمش بگریم زار
از برای کدام روز بود؟اشک خونین و دیدهٔ‌خونبار
گر قیامت کنیم، شاید، از آنکبا قیامت فتادمان دیدار
پار با دوست بوده‌ایم این جاآه ازین پیش دوست بودن پار!
ساقی، از جام باده‌ای داریبه چنین فرصتی بیا و بیار
مطرب، ار مانعی و عذری نیستنفسی وقت عاشقان خوش دار
غزلی ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ - وله

 

سر پیوند ما ندارد یارچون توان شد ز وصل برخوردار؟
کار ما با یکیست در همه شهروان یکی تن نمیدهد در کار
همدمی نیست، تا بگویم رازمحرمی نیست، تا بنالم زار
در خروشم به صیت آن معشوقدر سماعم به صوت آن مزمار
بلبلی هستم اندرین بستانغلغلی بستم اندرین گلزار
مطربم پرده‌ای همی سازدکه درین پرده نیست کس را بار
منم آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۱

 

ماه یا جنتست یا رخسارشهد یا شکرست یا گفتار
آهوان صید مردمند و دلمصید آن آهوان مردمدار
کار ما با ستمگری افتادکه به جز قصد ما ندارد کار
گل صد برگ را بباید ساختفصل نوروز با نوای هزار
پیش عشاق لطف باشد قهرنزد مشتاق فخر باشد عار
دل بی مهر کی شود روشنمرغ بی بال کی بود طیار
چه زند عقل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۶

 

ای خوشا وصل یار و فصل بهارنغمهٔ بلبل و گل و گلزار
شب و شمع و شراب و نالهٔ چنگلب ساقی و جام نوشگوار
کاشکی گل نقاب بگشودیتا بکندی ز غصه دیدهٔ خار
گر برآرم فغان به صد دستانگل صد برگ را چه غم ز هزار
غم نبودی ز غم اگر ما راشادی روی او شدی غمخوار
گر چه دینار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

عراقی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ - ایضاله

 

طاب روح النسیم بالاسحاراین دورالندیم بالادوار؟
در خماریم کو لب ساقی؟نیم مستیم کو کرشمهٔ یار؟
طره‌ای کو؟ که دل درو بندیمچهره‌ای کو؟ که جان کنیم نثار
غمزهٔ یار مست و ما مخمورلعل او تابدار و ما هشیار
خیز، کز لعل یار نوشین لببه کف آریم جام نوش گوار
که جزین باده بار نرهاندنیم مستان عشق را ز خمار
در سر زلف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » مطایبات » شمارهٔ ۲

 

با حریفی که بی‌سبب داردسر آزار من بگو زنهار
گرچه از حکه در تعب باشی… خر را به … خویش مخار
هان و هان راه خویش گیر و بروبه دم مار خفته پا مگذار


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۲۵ - لغز

 

چیست آن سرو نارسیده به بار
بردمیده ز ایزدی گلزار
در بهار است چون به گاه خزان
در خزان است چون به گاه بهار
خود بود سروبن ولی بینی
برسرش سروهای خوش‌رفتار
سرو را آب سرفرازکند
وین خوداز آب پست گردد و زار
چشم‌ها باشدش ولی چون خلق
می نخوابد که خود بود بیدار
گر هزاران به سرو بنشینند
هم براین سرو برنشسته هزار
گر برآن سرو، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ - ایضا در مدح شیخ ابواسحاق و ایوانی که او در شیراز میساخت میگوید

 

نفخات نسیم عنبر بارمیکند باز جلوه در گلزار
باز بر باد میدهد دل راشادی پار و عشرت پیرار
دست موسی است در طلیعهٔ صبحدم عیسی است در نسیم بهار
ناسخ نسخهٔ صحیفهٔ باغکرد منسوخ طبلهٔ عطار
روی گل زیر قطرهٔ شبنمچون عرق کرد عارض دلدار
سبزه متفون طرهٔ سنبلسرو مجنون شیوهٔ گلنار
غرقه در جوی گشته نیلوفرزان میان بیدمشگ جسته کنار
تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۶

 

چیست هستی به آن همه آزار

گل چشمی و ناز صد مژه خار

عیش مزد خیال نومیدی‌ست

حسرتی خون کن و بهار انگار

نیست امروز قابل ترجیح

حلقهٔ صحبتی به حلقهٔ مار

در ترش‌رویی انفعالی هست

سرکه ناچار عطر آرد بار

دم پیری ز خود مشو غافل

صبح را نیست در نفس تکرار

شاید آیینه‌ای ببار آید

تخم اشکی به یاد جلوه بکار

حیرتت قدردان این چمن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۷

 

خاک ما نامه‌ها به جانب یار

می‌نویسد ولی به خط غبار

خون شو ای دل‌ که بر در مقصود

کوشش ناله‌ام ندارد بار

ذوق آیینه‌سازیی داریم

از عرقهای خجلت دیدار

شوق مفت است ورنه زین اسباب

ناامیدی ندارد اینهمه کار

دل گرفتار رشتهٔ امل است

مهره از دست کی گذارد مار

پیرگشتی چه جای خودداری‌ست

نیست در خانهٔ کمان دیوار

حیرت ما سراسری دارد

صبح آیینه کرده است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶۸

 

در هوس گاه عالم بیکار

اگرت ناخنیست سر میخار

مگذر از عشرت برهنه‌سری

پای ‌پیچ است پیچش دستار

فرصتی نیست نقد کیسهٔ صبح

ای هوا مایه‌ات نفس بشمار

فکر جولان مکن ‌که روی زمین

از هجوم دل است آبله‌ زار

چون نگین بهر سجدهٔ نامی

بسته‌ایم از خط جبین زنار

سیر مجمل‌، مفصلی دارد

دانه مهریست بر سر طومار

چیست معمورهٔ فریب جهان

دل بنای شکستگی معمار

شش جهت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۷

 

یار یاران یار باش ای یار
چه کنی دوستی تو با اغیار
نار چون نار را نمی سوزد
نار شو تا تو را نسوزد نار
سر موئی حجاب اگر داری
به سر ما که ازمیان بردار
جان به جانان سپار و خوش می باش
دل رها کن به خدمت دلدار
کار ما عاشقی و میخواری است
غیر از این نیست عاشقان را کار
رند مست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۸

 

در ترقی همیشه باش ای یار
در تنزل مباش چون اغیار
جام می عاشقانه خوش می نوش
تا که گردی ز عمر برخوردار
نزد ما موج و بحر هر دو یکیست
غیر ما نیست اندک و بسیار
گر یکی در هزار پیش آید
آن یکی را هزار خوش بشمار
جان جاوید اگر همی جوئی
جان به جانان خویشتن بسپار
سر موئی اگر حجاب بود
از میان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۰

 

منم آئینهٔ حقیقت یار
گرچه باشد حقیقت آینه دار
نور چشم من است و در دیده
نیست جز روی خوب او دیدار
خانه خالی و یار در خلوت
لیس فی الدار غیره دیار
در خرابات عشق می گردیم
عاشق و رند و لاابالی وار
نتوان یافت در همه عالم
همچو من دردمند دُردی خوار
فارغ از محتسب گرفته شراب
آمده مست بر سر بازار
همدمم جام و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۵

 

ساقیا جام خوشگوار بیار
آبروئی به روی ما باز آر
عاشقان مست و عاقلان مخمور
رند میخانه زاهد بازار
دل ما خلوتی است خوش حالی
لیس فی الدار غیره دیار
بحر و موج و حباب و جو آبند
چار نام و یکی بود ناچار
یک شرابست و جام رنگارنگ
یک وجود و کمال او بسیار
نوش کن جام و می به شادی ما
تا که گردی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۷

 

بندهٔ خود ز خاک ره بردار
یک زمانی مرا به من بگذار
جان سپاری کنم به دیده و سر
گر تو گوئی که جان روا بسپار
ای دل ار عاشقی بیا می نوش
تا که گردی ز عمر برخوردار
ذوق عاقل مجو تو از عاقل
روی چون گل به نوک خار مخار
کار ما عاشقی و میخواریست
دولت این دولتست و کار این کار
گنج […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » قطعات » قطعهٔ شمارهٔ ۷۴

 

در حقیقت یکی عدد نبود
گر شماری یکی هزار هزار
باطنش را نگر که جمله یکی است
گر چه در ظاهر است این تکرار


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۶۶

 

یک وجود و مراتبش بسیار
عارفانه مراتبش بشمار
علم و قدرت ارادتست و حیات
یک حقیقت بود به نام چهار


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۸۹ - در فتح جند و مدح علاء الدوله نصرت دین ابوالمظفر اتسز خوارزمشاه

 

ای سمن ساق ترک سیم عذار
تیغ از کف بنه ، قدح بردار
وقت باده است ، باره را بر بند
روز مهر است ، کینه را بگذار
عدت رزم را بجمله ببر
و آلت بزم را بجمله بیار
دولتی باشد از کف باده
خاصه بر فتح شاه دولت یار
شاه غازی ، علاء دولت و دین
آن فلک قدرت ملک مقدار
شهریاری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۹۰ - قصیدۀ مصنوعه در مدح قزل ارسلان (۱)

 

ای ملک را ثنای صدر تو کار
وی ملک را هوای قدر تو بار
الترصیع مع التجنیس
تیر حزمت ز ماه دید سپر
تیر جزمت ز مهر دید سپار
تجنیس تام
جود را بردی از میان بمیان
بخل را کردی از کنار کنار
تجنیس تاقص
ساعد ملک و رخش دولت را
تو سواری و همت تو سوار
تجنیس الزاید و المزید
پست با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۹۳ - در وصف قلم و خاتم و مدح علاء الدوله ابوالمظفر اتسز

 

چیست آن شکل آسمان کردار؟
کآفتاب اندرو گرفته قرار
دیده کس آفتاب ناسایر
دیده کس آسمان نادوار؟
نعمت و محنتست از آثارش
آسمان را چنین بود آثار
گه خورد زینهار بر اعدا
گاه احباب را دهد زنهار
ناظم کارها بی تدبیر
کاشف راز‌ها بی‌گفتار
زو یکی را بشارتست بتخت
زو یکی را اشارتست بدار
عاشق زار نی و پیکر او
زرد و چفته بسان عاشق زار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۰۰ - در مرثیۀ شرف الدین قزل ارسلان بن اتسز

 

بس بلندا! که شد ز گردون پست
بس عزیز که شد ز گیتی خوار
محنت چرخ را که دیده قیاس؟
ستم دهر را که دید شمار
نیست از چرخ ایمنی، پنهان
نیست در دهر مردمی، زنهار!
آن یکی تا کسیست بس زراق
وین دگر سفله ایست بس مکار
وین دو کوکب چو دیده بر گیرند
از دل اهل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » مقطعات » شمارهٔ ۴۵ - در صنعت مقلوب

 

راز تو با خدای سخت نکوست
زین قبل هست کار خصم تو زار
رأی عالیت را بحل و بعقل
هست تأیید آسمانی یار
راغ و باغ مخالف جاهت
تیره چون چاه و موحشست چو غار
رام شد آسمان بمهر ترا
هست با دشمنت بکینه چو مار
ران تو زین فخر ساید و هست
زین حسد جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۸۹ - و قال ایضاً یمدح الصّاحب شهاب الدّین عزیزان الساوی

 

ای جناب تو قبلۀ احرار
مملکت را برایت استظهار
صدر عالم شهاب ملّت و دین
کر کفت غوطه می خورند بحار
لطف تو همچو ابرآب چکان
قهر تو همچو برق آتش بار
دست گردون قراضه های نجوم
کرده در پای همت تو نثار
کار یک شهر چون نگار شده
زان خط همچو صدهزار نگار
می دود چست با صفیر صریر
خامۀ تو که هست شیرین کار
برده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۹۱ - فی الّذم

 

دی مرا گفت دوستی که مرا
با فلان خواجه از پی دو سه کار
سخنی چند هست وز پی آن
خلوتی می ببایدم ناچار
خلوتی آن چنان که اندر وی
هیچ مخلوق را نباشد بار
گفتم این فرصت ار توانی یافت
وقت نان خوردنش نگه می دار


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۱۹۹ - وله ایضا

 

منم ان چرب دست شیرین کار
کاب طبع مراست آتش بار
صورتم آشیانۀ معنی
فکرتم کنج خانه اسرار
حرکاتم چو گام عمر سبک
سخنانم چو باده نوشگوار
همچو گل عالمی بخنداند
بلبل طبع من گه گفتار
بستانم بهزل مال ملوک
بر ضعیفان کنم به حکم ایثار
زان که مقدار خویشتن دانم
باشدم پیش هر کسی مقدار
شادی آنکسی به جان جویم
که ز دل جوید او مرا آزار
نکنم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۲۰۰ - وله ایضا

 

ای ترا کرده لطف حق مخصوص
به بزرگیّ و مال و جاه و یسار
از دعاگو نصیحتی بشنو
تا ترا بندگی کنند احرار
تا توانی ز بهر دشمن و دوست
کار کی هر چگونه بر می آر
هر که او بر تو داشت قصّه خویش
ضایع و مهملش فرو مگذار
وانکه او عجز خویش بر تو فروخت
قدرت خویش از او دریغ مدار
مکن از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۲۰۲ - وله ایضا

 

گفته بودی مرا که چیزی گوی
که نبایدت کرد استغفار
هر چه گفتم من از مدیح و غزل
بعضی از وی دروغ بد ناچار
همچو تو اختیار از آن کردم
تا همه راست باشدم گفتار
نه به دنیام برد باید شرم
نه به عقبی در آیدم بشمار


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۲۰۳ - وله ایضا

 

ای کریم جهان، خبر داری؟
که شدم ز انتظار تو بیمار
منفعل شد مزاج طبعم از آنک
شربت صبر می خورد بسیار
بس که می گردد از قرار هجو
رود گانی خاطرم افکار
ترسم از من رها شود حاشا
در هجای تو بیتکی سه چهار


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۳۶

 

ای جهان را به تیغ داده قرار
کرده شاهان به بندگیت اقرار
شاه آفاق اخستان توی آنک
خواهد از خنجرت اجل زنهار
همتت چون شهاب تیرانداز
حشمتت چون سماک نیزه گذار
ملک را طلعت همایونت
فال مسعود و طالع مختار
بندگانت به وقت کوشش و کین
با حوادث شوند در پیکار
چون عنان ظفر بجنبانند
از زمانه بر آورند غبار
چون رکاب ثبات بفشارند
باز دارند چرخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی