گنجور

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷۲

 

این تویی تا به خواب می بینم
یا به شب آفتاب می بینم
در دل خویشتن خیال لبت
نمکی بر کباب می بینم
یک شب از خویشتن مکن دورم
که ز هجران عذاب می بینم
راز دل چون نهان کنم از اشک
همه بر روی آب می بینم
با که گویم غم تو، کز غم تو
همه عالم خراب می بینم
مگر امروز کز پس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۸

 

چشم مستت به خواب می بینم
لعبتی بی نقاب می بینم
جام گیتی نما گرفته به دست
خوش حبابی بر آب می بینم
نور چشمست و در نظر دارم
روی او بی حجاب می بینم
آینه پیش دیده می آرم
رند و مستی خراب می بینم
تو به روز آفتاب بینی و من
روز و شب آفتاب می بینم
ساغر می مدام می بخشم
همه خیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

غبار همدانی » غزلیات » شمارهٔ ۶۷

 

تا به زلف تو تاب می بینم
خویش را در طناب می بینم
دم به دم از هجوم لشکر عشق
ملک دل را خراب می بینم
بسکه از تشنگی روانم سوخت
هرچه میبینم آب می بینم
بر سر موج بحر ناکامی
خویشتن را حباب می بینم
سوی هر راه می گشایم چشم
صد هزار آفتاب می بینم
با همه تشنه کامی از هر سو
می شتابم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

غبار همدانی