گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۶۳

 

روزگاریست که سودازده روی توامخوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام
به دو چشم تو که شوریده‌تر از بخت من استکه به روی تو من آشفته‌تر از موی توام
نقد هر عقل که در کیسه پندارم بودکمتر از هیچ برآمد به ترازوی توام
همدمی نیست که گوید سخنی پیش منتمحرمی نیست که آرد خبری سوی توام
چشم بر هم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲

 

پرده بگشای که من سوختهٔ روی توامحسرت اندوختهٔ طلعت نیکوی توام
من نه آنم که ز دامان تو بردارم دستتیغ بردار که منت کش بازوی توام
سینه چاکان محبت همه دانند که منسپر انداختهٔ تیغ دو ابروی توام
نتوان کام مرا داد به دشنامی چندکه همه عمر ثناخوان و دعاگوی توام
آن چنان پیش رخت ساخت پراکنده دلمکه پراکنده‌تر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیر معزی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹

 

خبرت هست که در آرزوی روی توام
وز غم و فرقت تو تافته چون موی توام
خسته هجر تو و سوخته عشق توام
عاشق موی تو و شیفتهٔ روی توام
بوی تو باد سحرگه به من آرد صنما
بندهٔ باد سحرگه ز پی بوی توام
به سر تو که برم عهد وفای تو به سر
تا بدانی که هواخواه و هواجوی توام


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی