گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۵

 

شد ز زنجیر فزون شور جنون مجنون را
موج بال و پر رفتار شود جیحون را
گل ابری چه قدر آب ز دریا گیرد؟
نکند دیده سبکبار دل پر خون را
گوشه عافیتی صافدلان را کافی است
خم خالی است بس از میکده افلاطون را
سرو را باری اگر هست، همین بار دل است
برگ عیش از کف افسوس بود موزون را
تشنه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶

 

مالک المک شوم چون ز جنون هامون رادر روش غاشیه بردوش نهم مجنون را
گر نه آیینهٔ روی تو برابر باشدآه من تیره کند آینهٔ گردون را
گر تصرف نکند عشوهٔ خوبان در دلچه اثر عارض گلگون و قد موزون را
محمل لیلی از آن واسطه بستند بلندکه به آن دست تصرف نرسد مجنون را
نیست چون حسن تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۲

 

طاقت بار ملامت نبود گردون را
وین شرف شیفتگان راست نه هر مادون را
من دل سوخته با این همه خامان چه کنم
نافه را بوی بود نی جگر پر خون را
ماه تا روی مبارک به کسی بنماید
بخت مسعود بباید نظر میمون را
هر که دیده ست ملامت نکند بر چو منی
بنده بودن حرکت های چنان موزون را
دانه ی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری