گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲۳

 

به کف شعله اگر نقد شرر می آید
دل رم کرده ما هم ز سفر می آید
دست پیچیدن و دل بردن و پنهان گشتن
هرچه می گویی ازان موی کمر می آید
چرخ را آه شرربار من از جا برداشت
دیگ کم حوصلگان زود بسر می آید
هست تا بر فلک از اختر سیار اثر
سنگ بر شیشه ارباب هنر می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

ملک‌الشعرای بهار » غزلیات » شمارهٔ ۶۳

 

آن چه شعله است کزان راهگذار می‌آید
یا چه برقیست که دایم به‌نظر می‌آید
ظلماتیست جهانگیرکه چون سیل روان
مژده آب حیاتش ز اثر می‌آید
زادهٔ فکر من است این که پس از چندین قرن
به سفررفته و اکنون زسفر می‌آید
دیده بگشای و در آغوش بگیرش کز مهر
پسری بر سر بالین پدر می‌آید
اگر این فتنه گری زان خط سبز است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲

 

دم آخر، که مرا عمر بسر می آید
گر تو آیی بسرم، عمر دگر می آید
گر نگریم جگر از درد تو خون می بندد
ور بگریم ز درون خون جگر می آید
منم آن کوه غم و درد، که سیلاب سرشک
هر دم از دامن من تا بکمر می آید
چون کنم از تو فراموش؟ که روزی صد بار
جلوه حسن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

صامت بروجردی » کتاب المراثی و المصائب » شمارهٔ ۴۴ - مصیبت اربعین

 

اربعین آمد و اشکم ز بصر می‌آید
گوئیا زینب محزون ز سفر می‌آید
باز در کرب و بلا شیون و شینی برپاست
کز اسیران ره شام خبر می‌آید
جرس از سوز جگر نالدو گوید به ملا
که سکینه به سر قبر پدر می‌آید
گرچه پایش بود از خار مغیلان مجروح
به سر قبر پدر باز پسر می‌آید
رود رودی شنوم از طرف شام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صامت بروجردی