گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۷۲

 

عشقبازی نه من آخر به جهان آوردمیا گناهیست که اول من مسکین کردم
تو که از صورت حال دل ما بی‌خبریغم دل با تو نگویم که ندانی دردم
ای که پندم دهی از عشق و ملامت گوییتو نبودی که من این جام محبت خوردم
تو برو مصلحت خویشتن اندیش که منترک جان دادم از این پیش که دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی