گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۲۹

 

بازم افتاد دلِ ممتحن اندر تابی
از غم ماه‌جبینی شده‌ام مهتابی
باز از آشوبِ جهانی که نمی‌یارم گفت
قصّه‌ ای دارم و دارد صفتش اطنابی
جفت ابروش که طاق است چو دیدم گفتم
قبله ی خویش توان کرد چنین محرابی
دوش بنمود به من گیسو و گفتم به حکیم
کس پریشان‌تر ازین گفت نبیند خوابی
خود چه گویم ز دهانش که چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۳۰

 

دوش من بودم و خورشیدی و خوش مهتابی
بر کف از مشعله ی آتش رخشان آبی
مجلس آراسته از طلعتِ خورشید و چو ماه
ساقیی پیش و چو کوه از پسِ در بوّابی
کردمی سجده چو ساقی به من آوردی می
کشتیی پر که چو بحرش نبود پایابی
پیش ابرویِ بتی سجده توان برد که نیست
جز مگر در حرمِ کعبه چنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۳۲

 

ما را بده از کوثرِ خم‌خانه شرابی
تعجیل کن ای دوست که داریم شتابی
پیش آر سبک جامِ جم عشق و بزن زود
بر آتشِ تیز جگر سوخته آبی
آن آب به اسم است و به فعل آتشِ سوزان
زان آتش سوزان جگرم کرد کبابی
ما پاک بسوزیم که خود پاک بسوزند
در کارگه عشقِ تو سد خام به تابی
در مرتبه ی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری