گنجور

ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲

 

زلف آشفته همی تابی و من می تابم
آتش چهره میفروز که من در تابم
شب خیال تو به بالین من آمد گفتم
آه کامد به سرم عمر و من اندر خوابم
ما درین بحر به کشتی تو یابیم نجات
کششی کن که به ساحل کشی از گردابم
آن چنان تشنه ی لعل لب سیراب توام
کاب حیوان نتواند که کند سیرابم
طاق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن حسام خوسفی