گنجور

 
خواجوی کرمانی

چشم پرخواب گشودی و ببستی خوابم

و آتش چهره نمودی و ببردی آبم

آنچنان تشنه لعل لب سیراب توام

کاب سرچشمه ی حیوان نکند سیرابم

دوش هندوی تو در روی تو روشن می گفت

که مرا بیش مسوزان که قوی در تابم

آرزو می کندم با تو شبی در مهتاب

که بود زلف سیاهت شب و رخ مهتابم

من مگر چشم تو در خواب ببینم هیهات

این خیالست من خسته مگر در خوابم

رفتم ار جان بدهم در طلبت عمر تو باد

ور بمانم شرف بندگیت دریابم

بوصالت که ره بادیه بر روی خسک

با وصالت نکند آرزوی سنجابم

راست چون چشم خوشت مست شوم در محراب

گر بود گوشه ی ابروی کژت محرابم

همچو خاک ره اگر خوار کنی خواجو را

بر نگردم ز درت تا چه رسد زین بابم