گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۶

 

هر کجا که پا نهی ای جان منبردمد لاله و بنفشه و یاسمن
پاره گل برکنی بر وی دمیبازگردد یا کبوتر یا زغن
در تغاری دست شویی آن تغارز آب دست تو شود زرین لگن
بر سر گوری بخوانی فاتحهبوالفتوحی سر برآرد از کفن
دامنت بر چنگل خاری زندچنگلش چنگی شود با تن تنن
هر بتی را که شکستی ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۰

 

بشنو از دل نکته‌های بی‌سخنو آنچ اندر فهم ناید فهم کن
در دل چون سنگ مردم آتشی استکو بسوزد پرده را از بیخ و بن
چون بسوزد پرده دریابد تمامقصه‌های خضر و علم من لدن
در میان جان و دل پیدا شودصورت نو نو از آن عشق کهن
چون بخوانی والضحی خورشید بینکان زر بین چون بخوانی لم یکن


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۲

 

ای دلارام من و ای دل شکنوی کشیده خویش بی‌جرمی ز من
از نظر رفتی ز دل بیرون نه‌ایز آنک تو شمعی و جان و دل لگن
جان من جان تو جانت جان منهیچ کس دیده‌ست یک جان در دو تن
زندگی‌ام وصل تو مرگم فراقبی‌نظیرم کرده‌ای اندر دو فن
بس بجستم آب حیوان خضر گفتبی‌وصالش جان نیابی جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۶

 

جان من جان تو جانت جان منهیچ دیدستی دو جان در یک بدن
ای تن ار بی‌او به صد جان زنده‌ایجان طلب کن جان و لاف تن مزن
دل از این جان برکن و بر وی بنهز آنک از این جانی نیاید جان مکن
از قل الروح امر ربی فهم شدشرح جان ای جان نیاید در دهن


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۷

 

آمد آمد در میان خوب ختنهر دو دستت را بشو از جان و تن
داد شمشیری به دست عشق و گفتهرچ بینی غیر من گردن بزن
اندر آب انداز الا نوح راهر که باشد خوب و زشت و مرد و زن
هر که او اندر دل نوح است رستهر که در پستی است در دریا فکن


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۴۴

 

یا رب آن روی است یا برگ سمنیا رب آن قد است یا سرو چمن
بر سمن کس دید جعد مشکباردر چمن کس دید سرو سیمتن
عقل چون پروانه گردید و نیافتچون تو شمعی در هزاران انجمن
سخت مشتاقیم پیمانی بکنسخت مجروحیم پیکانی بکن
وه کدامت زین همه شیرین‌تر استخنده یا رفتار یا لب یا سخن
گر سر ما خواهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۳

 

چرخ پنداری بخواهد شیفتنزان همی پوشد لباس پر درن
شاخ را بنگر چو پشت دل شدهبرگ را بنگر چو روی ممتحن
ابر آشفته برآمد وز دمنبوستان پرگشت از اطلال و دمن
زیر میغ تیره قرص آفتابچون نشسته گرد بر زرین لگن
باد مهر مهرگان چون برفگندچرخ را از ابر تیره پیرهن
آفتاب از اوج زی دریا شتافتتا بشوید گرد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۵

 

تخت شاهی دارد آن ترک ختنکی کند رغبت به درویشی چو من؟
جان من چون پر شد از سودای اوبعد ازین جانم نگنجد در بدن
پای او بودی جهان را سجده‌گاهگر چنین سروی برستی از چمن
بی‌رخش روزی نمی‌بیند دلمبی‌لبش کامی نمی‌یابد دهن
گر نبودی چهرهٔ او در نقابعذر من روشن شدی بر مرد و زن
جمله او باشم، چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۱

 

خویش را در کوی بیخویشی فکنتا ببینی خویشتن بی خویشتن
جرعه‌ئی برخاک می خواران فشانآتشی در جان هشیاران فکن
هر کرا دادند مستی در ازلتا ابد گو خیمه بر میخانه زن
مرغ نتواند که در بندد زبانصبحدم چون غنچه بگشاید دهن
باد اگر بوی تو بر خاکم دمدهمچو گل برتن بدرانم کفن
از تنم جز پیرهن موجود نیستجان من جانان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ماده تاریخ‌ها » شمارهٔ ۳۶

 

ساکن کنعان مهجوری خلیلآن که چون یعقوب باشد ممتحن
وان که هست از تیشهٔ صبر و شکیبکوه اندوه و بلا را کوه کن
آنکه هرگز جز حدیث درد عشقبرنیاید از لب او یک سخن
چون غم و درد نهانش کرده بودفارغ از هر محفل و هر انجمن
داشت چون وحشی غزالان روز و شبوحشت از پیر و جوان و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۶۶

 

خویش را در کوی بی خویشی فگن
تا ببینی خویش را بی خویشتن
جرعه ای بر خاک میخواران فشان
آتشی در جان هشیاران فگن
هر که را دادند مستی در ازل
تا ابدگو «خیمه در میخانه زن »
مرغ نتواند که در بند زبان
صبحدم چون غنچه بگشاید دهن
باد اگر بوی تو بر خاکم دمد
همچو گل بر خود بدرانم کفن
از تنم جز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۴۲

 

میر سید می‌شناسی بنده را
تا نجویی زینهار آزار من
زحمتم بسیار دادی وین زمانه
رحمتی فرما ولی بر خویشتن


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۰ - د‌ر منقبت هژبر سالب علی بن ابیطالب علیه السلام گوید

 

چند خواهی پیرهن از بهر تن

تن رهاکن تا نخواهی پیرهن

آنچنان وارسته شو کز بعد مرگ

مرده‌ات را عار آید از کفن

مر بدن را رخت عریانی بپوش

پیش از آن‌ کت خاک پوشاند کفن

عشق خواهی جام ناکامی بنوش

فقر خواهی‌ کوس بدنامی بزن

داعی ابلیس را از در بران

جامهٔ تلبیس را از بر بکن

تن بکاه ای خواه در تیمار جان

تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۶

 

ایها الطالب چو جای ما و من
عین مطلوبم که می گویم سخن
تا که من با من بود من ، من نیم
چون نباشم من نباشد غیر من
عشق گه در جسم و گه در جان بود
گاه باشد یوسف و گه پیرهن
روحه روحی و روحی روحه
من رآی روحان حلافی البدن
من چو بی من در درون خلوتم
خواه پرده پوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۷

 

هرچه بینی در میان انجمن
عاشق و معشوق را بین همچو من
گر خیال نقش بندی در ضمیر
یوسفی را می نگر در پیرهن
در دل ما آتش جانسوز عشق
روشنش می بین چو شمعی در لکن
کفر زلف اوست عالم سر به سر
کفر زلف از روی ایمان بر فکن
عاشق و معشوق عشقی ای عزیز
یادگار ما نگه دار این سخن
نور او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۲۶۰ - ایضاله

 

صاحب عادل شهاب ملک و دین
ای درونت مهبط روح الامین
تابرآوردی سر از جیب سخا
بحر می دزدد کف اندر آستین
بر امید آن که تا بخشی مرا
جبّه و دستار واسب و طوق و زین
تحفه یی آورده ام نزدیک تو
کاندر آن حیران شود نقّاش چین
بیت چندی نیز بر هم بسته ام
هر یک اندر شیوة خود به گزین
شعر بشنیدی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۸۳۸

 

خاک پایت دوست دارد روی من
نیست عیب ای دوستان حب الوطن
خاک گشتم این سخن چندان رقیب
در دهن داری که خاکت در دهن
آرزوی ماست زلفت بشکنش
در جهان یک آرزوی ما شکن
گفته دیگر نسوزم جان تو
جان من دیگر چه باشد سوختن
کاری برای من خسم تو آنشی چند انتظار
در دل من ز انتظار آتش مزن
ای رفیب ار چشمم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۸۵۹

 

سرو می ماند به قد یار من
ز خاک پای سرو از آن رو شد چمن
می کنند از لطف خود با تو حدیث
غنچه و سوسن زبان بین و دهن
گل ترا و او مرا یار عزیز
صحبت بوسن به از صد پیرهن
زلف تو دائم رسن تابی کند
تا کشد دلها از آن چاه ذقن
نقل جان افشان ز لب بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی