گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۶

 

گر ز سر عشق او داری خبرجان بده در عشق و در جانان نگر
عشق دریاییست و موجش ناپدیدآب دریا آتش و موجش گهر
گوهرش اسرار و هر سویی از اوسالکی را سوی معنی راه بر
سر کشی از هر دو عالم همچو مویگر سر مویی از این یابی خبر
دوش مستی خفته بودم نیم شبکاوفتاد آن ماه را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۹

 

ای نهاده بر سر زانو تو سروز درون جان جمله باخبر
پیش چشمت سرکش روپوش نیستآفرین‌ها بر صفای آن بصر
بحر خونست ای صنم آن چشم نیستالحذر ای دل ز زخم آن نظر
در مژه او گر چه دل را مژده‌هاستالحذر ای عاشقان از وی حذر
او به زیر کاه آب خفته‌ستپا منه گستاخ ور نی رفت سر
خفته شکلی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۰

 

بس که می‌انگیخت آن مه شور و شربس که می‌کرد او جهان زیر و زبر
مر زبان را طاقت شرحش نماندخیره گشته همچنین می‌کرد سر
ای بسا سر همچنین جنبان شدهبا دهان خشک و با چشمان تر
در دو چشمش بین خیال یار مارقص رقصان در سواد آن بصر
من به سر گویم حدیثش بعد از اینمن زبان بستم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۷

 

در چمن آیید و بربندید دیدتا نیفتد بر جماعت هر نظر
من زیان‌ها کرده‌ام من دیده‌امزخم‌ها از چشم هر بی‌پا و سر
چشم بد دیدیم ما کز زخم اوروسیه گردد عیان شمس و قمر
دور باد از رزم شیران چشم سگدور باد از مهد عیسی کون خر
تیر پرانست از چشم بدانخلوت آمد تیر ایشان را سپر
لیک چشم نیک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶

 

پیر ما می‌رفت هنگام سحراوفتادش بر خراباتی گذر
نالهٔ رندی به گوش او رسیدکای همه سرگشتگان را راهبر
نوحه از اندوه تو تا کی کنمتا کیم داری چنین بی خواب و خور
در ره سودای تو درباختمکفر و دین و گرم و سرد و خشک و تر
من همی دانم که چون من مفسدمننگ می‌آید تو را زین بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۰

 

گر ز سر عشق او داری خبرجان بده در عشق و در جانان نگر
چون کسی از عشق هرگز جان نبردگر تو هم از عاشقانی جان مبر
گر ز جان خویش سیری الصلاور همی ترسی تو از جان الحذر
عشق دریایی است قعرش ناپدیدآب دریا آتش و موجش گهر
گوهرش اسرار و هر سری ازوسالکی را سوی معنی راهبر
سرکشی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » نزهت الاحباب » غزل

 

هی که را رنگی بود بی کر و فر

بیشکی هر کس برو دارد نظر

و آن کس را کاتشی در جان بود

آتشش در جان چه باشد کارگر

ترک چشمی هر کرا زد ناوکی

دارد از دست زمانه در جگر

هرچه من با عاشقان کردم بجور

گردش ایام آوردش بسر

من چنین در آتش از کردار خویش

بلبل بیچاره از من بی خبر

ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۲۱ - چیستان

 

چیست آن جنبدهٔ والاگهر
گوهرش از آب و آتش جسته فر
زادهٔ خورشید و هم‌پیمان خاک
گاه چون مریخ و گاهی چون قمر
هر زمان رنگی پذیرد در جهان
گه سیه‌، گه سرخ‌، گه رنگ دگر
جانورکردار، جنبانست و هست
اندر او جان‌ها و خود ناجانور
بار گیرنده به مانند ستور
راه جوینده بمانند بشر
راه را از چاه بشناسد از آنک
همچو مردم صاحب‌ مغزست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸

 

وه! چه شورانگیزی، این شیرین پسر؟
هم نمک می ریزد از تو، هم شکر
خاک پایت، چون مرا فرق سرست
من چرا بر دارم از پای تو سر؟
خاک گشتم، لاله از خاکم دمید
هم چنان داغ تو دارم بر جگر
بی خبر بودن ز عالم، آگهیست
زاهد افسرده کی دارد خبر؟


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۵

 

نعمت الله است عالم سر به سر
نعمت الله در همه عالم نگر
آفتابی رو نموده مه لقا
گشته پیدا فتنهٔ دور قمر
چون یکی اندر یکی باشد یکی
آن یکی در هر یکی خوش می شمر
ذوق سرمستان اگر داری بیا
از سر دنیی و عقبی در گذر
جان کدام است تا بیان جان کنم
سر چه باشد در سخن گویم ز سر
هرچه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۶

 

مدتی گشتیم گرد بحر و بر
غیر نور او نیامد در نظر
صورت و معنی عالم را ببین
گنج و گنجینه به همدیگر نگر
گر بقا خواهی که یابی همچو ما
در خرابات فنا می بر به سر
صد هزار ار رو نماید آن یکیست
آن یکی در هر یکی خوش می شمر
در دو صورت در حقیقت رو نمود
خاتم و خلخال باشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۷

 

عاشق و رندیم و شاهد در نظر
دائما مستیم و از خود بی خبر
چشم ما بینا به نور روی اوست
روشن است در دیدهٔ اهل نظر
با خودی خود کجا یابی خدا
گر خدا خواهی تو از خود درگذر
جز یکی دیگر نباشد در شمار
آن یکی را در هزاران می شمر
گر نمی خواهی که بینی حسن او
آینه بردار و خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۹

 

یک حقیقت هست ما را در نظر
این حقیقت در حقایق می نگر
هم حقیقت هم حقایق آن توئی
با خود آ گر زانکه هستی با خبر
اصل و فرع عالمی ای نور چشم
حق طلب فرما و از خود درگذر
چون یکی اندر یکی باشد یکی
آن یکی در عین اعیان می نگر
زر یکی و تنگهٔ زر بی شمار
یک حقیقت صورتش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۰

 

یک نظر در چشم سرمستی نگر
تا ببینی نور دیده در نظر
ما خراباتی و رند و عاشقیم
عاقلانه از سر ما در گذر
ایکه می پرسی ز ما و حال ما
مستم و از خود نمی دارم خبر
از کرم لطفی کن ای ساقی به ما
جام پر می آور و خالی ببر
حالت رندی و سرمستی ما
شهرتی خوش یافته در بحر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۱

 

نیست ما را هیچ غیری در نظر
نام غیری نزد ما دیگر مبر
گر تو می خواهی ببینی روی او
آینه بردار خود را می نگر
چیست عالم بحر بی پایان ما
صورت ما چون صدف ، معنی گهر
بر لب نائی دهد نی بوسها
لطف نائی می دهد در نی شِکر
خلوت من گوشهٔ میخانه است
می برم عمری در این خلوت به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۲

 

راه را گم کرده ای جان پدر
خویش را گم کن که ره یابی دگر
عشقبازی گر کنی با من نشین
جان بباز و دل بده سر هم به سر
ذوق اگر داری ببینی نور او
خوش به چشم ما در آ او را نگر
آینه گر صد نماید ور هزار
می نماید آفتابی در نظر
یک وجود است و صفاتش بی شمار
آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۴

 

نور روی اوست ما را در نظر
آینه بردار و رویش می نگر
یک وجود و صد هزاران آینه
آن یکی در هر یکی خوش می شمر
ذوق اگر داری درین دریا نشین
تا دمی از حال ما یابی خبر
گنج اگر جوئی بجو در کنج دل
چند گردی در پی زر در به در
آینه گر صد نماید گر هزار
می نماید آفتابی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۶۵

 

عارفانه اول و آخر نگر
هر چه بینی باطن و ظاهر نگر
این و آن با همدگر نیکو ببین
از کرم هر بی خبر را کن خبر


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۰۹

 

وقت وقتی گر شوم شوریده‌سر
عیب نَبوَد بر من ای کوته ‌نظر
راست باش و راست بین و راست رو
گو جهان زیر و زبر شو غم مخور
گرت باید تا دلی آری به دست
بایدت خوردن بسی خونِ جگر
تا شوی مستغرق از حق در محق
در سلوک از حقّ و باطل در گذر
گر نظر برگیری از خود مرحبا
در جمالِ دوست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری