گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۴۳

 

زلف او بر رخ چو جولان می‌کندمشک را در شهر ارزان می‌کند
جوهری عقل در بازار حسنقیمت لعلش به صد جان می‌کند
آفتاب حسن او تا شعله زدماه رخ در پرده پنهان می‌کند
من همه قصد وصالش می‌کنموان ستمگر عزم هجران می‌کند
گر نمکدان پرشکر خواهی مترستلخیی کان شکرستان می‌کند
تیر مژگان و کمان ابروشعاشقان را عید قربان می‌کند
از وفاها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی