گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۳۸

 

عشق در دل ماند و یار از دست رفتدوستان دستی که کار از دست رفت
ای عجب گر من رسم در کام دلکی رسم چون روزگار از دست رفت
بخت و رای و زور و زر بودم دریغکاندر این غم هر چهار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماندصبر و آرام و قرار از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷

 

زینهاد این یادگار از دست رفتدر غم تو روزگار از دست رفت
چون مرا دل بود با او برقراردل شد و با دل قرار از دست رفت
سیم و زر بودی مرا و صبر و هوشدر غم تو هر چهار از دست رفت
پای من در دام تو بس سخت ماندگر نگیری دست کار از دست رفت
یار بودی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی