گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۷۲

 

ای به دیدار تو روشن چشم عالم بین منآخرت رحمی نیاید بر دل مسکین من
سوزناک افتاده چون پروانه‌ام در پای توخود نمی‌سوزد دلت چون شمع بر بالین من
تا تو را دیدم که داری سنبله بر آفتابآسمان حیران بماند از اشک چون پروین من
گر بهار و لاله و نسرین نروید گو مرویپرده بردار ای بهار و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۶

 

وقت مرگ آمد ز رحمت بر سر بالین منتلخ شد کام حسود از مردن شیرین من
او پی جور و جفا، من بر سر مهر و وفامن به فکر مهر او، او در خیال کین من
دلبری رسم وی و عاشق کشی قانون ویعاشقی کیش من و حسرت کشی آیین من
کاش آن دیر آشنا با خنجر آید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳۹

 

تا فلک بر باد ناکامی دهد تسکین من

همچو اخگر پنبه بیرون ریخت از بالین من

بیخودی را رونق بزم حضورم‌ کرده‌اند

رنگهای رفته می‌بندد چو شمع آیین من

گرد رفتارت پری افشاند در چشم ترم

دهر شد طاووس خیز ازگریهٔ رنگین من

زین‌ گلستان دامنی بر چیده‌ام مانند صبح

کز گریبان فلک دارد تبسم چین من

موج این بحر جنون هنگام توفان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی