گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷

 

ای ز آب زندگانی آتشی افروختهواندر او ایمان و کفر عاشقان را سوخته
ای تف عشقت به یک ساعت به چاه انداختههر چه در صد سال عقل ما ز جان اندوخته
ای کمالت کمزنان را صبرها پرداختهوی جمالت مفلسان را کیسه‌ها بردوخته
گه به قهر از جزع مشکین تیغها افراختهگه به لطف از لعل نوشین شمعها افروخته
هر چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱۶ - در مدح معتمدالدوله منوچهرخان ‌گوید

 

ماه من در جمع تا چون شمع چهر افروخته

یک جهان ‌بروانه را از سوز غیرت سوخته

سوزن مژگان او با رشتهٔ مشکین زلف

دیدهٔ ما را به روی او ز حیرت دوخته

چند از این‌خامان دلا جو‌یی علاج ‌سوز عشق

چارهٔ این آتش سوزان بجو از سوخته

در دل من سوز عشق و برزخ من داغ مهر

او چو شمع و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی