ای ز آب زندگانی آتشی افروخته
واندر او ایمان و کفر عاشقان را سوخته
ای تف عشقت به یک ساعت به چاه انداخته
هر چه در صد سال عقل ما ز جان اندوخته
ای کمالت کمزنان را صبرها پرداخته
وی جمالت مفلسان را کیسهها بردوخته
گه به قهر از جزع مشکین تیغها افراخته
گه به لطف از لعل نوشین شمعها افروخته
هر چه در سی سال کرده خاتم مشکینت وام
آن نگین لعل نوشین در زمانی توخته
ما به جان بخریده عشق لایزالی را تو باز
لاابالی گفته و بر ما جهان بفروخته
ای ز آب روی خویش اندر دبیرستان عشق
تختهٔ عمر سنایی شسته از آموخته


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل، به پرتو عشق و جاذبههای الهی میپردازد و به ویژگیهای عشق میبالد. او از آتش عشق سخن میگوید که ایمان و کفر را میسوزاند و بیان میکند که عشق، صبر و مقاومت را در دل عاشقان ایجاد میکند. شاعر اشاره میکند که لحظهای از لطف و قهر معشوق میتواند زندگی را دگرگون کند. همچنین، او از تدبیر و سرّ عشق میگوید که بر اساس آن، زندگی و عمرش را به دست او سپرده و به عشق لایزالی که به جانش خریده، اشاره میکند. در نهایت، سنایی از تعالیم عشق و تأثیرات آن بر سرنوشت خود به طور عمیق و فلسفی حرف میزند.
هوش مصنوعی: ای عشق تو مانند آب زندگی، آتشی به وجود آورده است که در آن، ایمان و کفر عاشقان را به خاکستر تبدیل کرده است.
هوش مصنوعی: عشق تو به اندازهای سوزان است که در یک ساعت، ما را به چاهی عمیق انداخته است. هر آنچه را که ما در طول صد سال با عقل و فکر خود به دست آوردهایم، عشق تو از جان ما گرفته و به باد داده است.
هوش مصنوعی: ای کمال تو باعث شده که صبر و شکیبایی ذهنهای ناتوان پرورش یافته و رشد کند. و زیبایی تو باعث شده است که فقیران و بیپولها کیسههایشان پر شود و به ثروت دست یابند.
هوش مصنوعی: گاهی با قهر و خشم، تیغهای سیاه را به نمایش میگذاری و گاهی با لطف و مهربانی، شمعهای زردی را روشن میکنی.
هوش مصنوعی: هر چه در سی سال گذشته، به خاطر خاتم مشکینیات (خاتم جذابی که به تو تعلق دارد) از من انتظار دادی، حالا آن نگین لعل نوشین (نگینی که رنگ و طراوتش شبیه لعل است) را در زمان خاصی به من عطا کردی.
هوش مصنوعی: ما با جانمان عشق پایدار و ابدی را خریدهایم، اما تو به سادگی و بیتوجهی آن را بیاهمیت گرفتهای و به خاطر آن، این دنیا را به ما فروختهای.
هوش مصنوعی: ای کسی که به خاطر زیبایی چهرهات در مدرسه عشق، تخته عمر سنایی را از آموختن پاک کردی.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گه بقهر از زلف مشکین تیغها افراخته
گه بلطف از لعل نوشین شمعها افروخته
ای کمالت کم زنان را صرهها پرداخته
وی جمالت مفلسان را کیسهها بر دوخته
شمع اقبال ترا تا دید خصم افروخته
هست از آن غم سنگ در قندیل و خرمن سوخته
میدهد گردون بهر نا مستحقی بهره ها
ز آنچه دریا پرورش دادست و کان اندوخته
روز و شب نا اهل را با سیم و زر دارد چو شمع
زانسبب خندان چو شمع آمد روان افروخته
هدهد قواده را با تاج میدارد نگاه
[...]
شوخ انگشتی که بازار از رخش افروخته
خورجینش پر بود از کنده نیم سوخته
ماه من در جمع تا چون شمع چهر افروخته
یک جهان بروانه را از سوز غیرت سوخته
سوزن مژگان او با رشتهٔ مشکین زلف
دیدهٔ ما را به روی او ز حیرت دوخته
چند از اینخامان دلا جویی علاج سوز عشق
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.