گنجور

 
ابن یمین

میدهد گردون بهر نا مستحقی بهره ها

ز آنچه دریا پرورش دادست و کان اندوخته

روز و شب نا اهل را با سیم و زر دارد چو شمع

زانسبب خندان چو شمع آمد روان افروخته

هدهد قواده را با تاج میدارد نگاه

باز را بین پایها در بند و چشمان دوخته

عیبش آخر این نه بس کابن یمین از دور اوست

با زلال شعر خود در تیه حرمان سوخته

هین مکن با عیب گردون ساز ایدل بهر آنک

با هنرمندان بود بر قصد جان آموخته

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

ای ز آب زندگانی آتشی افروخته

واندر او ایمان و کفر عاشقان را سوخته

ای تف عشقت به یک ساعت به چاه انداخته

هر چه در صد سال عقل ما ز جان اندوخته

ای کمالت کمزنان را صبرها پرداخته

[...]

میبدی

گه بقهر از زلف مشکین تیغها افراخته

گه بلطف از لعل نوشین شمعها افروخته‌

ای کمالت کم زنان را صره‌ها پرداخته

وی جمالت مفلسان را کیسه‌ها بر دوخته

کمال‌الدین اسماعیل

شمع اقبال ترا تا دید خصم افروخته

هست از آن غم سنگ در قندیل و خرمن سوخته

سیدای نسفی

شوخ انگشتی که بازار از رخش افروخته

خورجینش پر بود از کنده نیم سوخته

قاآنی

ماه من در جمع تا چون شمع چهر افروخته

یک جهان ‌بروانه را از سوز غیرت سوخته

سوزن مژگان او با رشتهٔ مشکین زلف

دیدهٔ ما را به روی او ز حیرت دوخته

چند از این‌خامان دلا جو‌یی علاج ‌سوز عشق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه