گنجور

 
ابن یمین

میدهد گردون بهر نا مستحقی بهره ها

ز آنچه دریا پرورش دادست و کان اندوخته

روز و شب نا اهل را با سیم و زر دارد چو شمع

زانسبب خندان چو شمع آمد روان افروخته

هدهد قواده را با تاج میدارد نگاه

باز را بین پایها در بند و چشمان دوخته

عیبش آخر این نه بس کابن یمین از دور اوست

با زلال شعر خود در تیه حرمان سوخته

هین مکن با عیب گردون ساز ایدل بهر آنک

با هنرمندان بود بر قصد جان آموخته