میدهد گردون بهر نا مستحقی بهره ها
ز آنچه دریا پرورش دادست و کان اندوخته
روز و شب نا اهل را با سیم و زر دارد چو شمع
زانسبب خندان چو شمع آمد روان افروخته
هدهد قواده را با تاج میدارد نگاه
باز را بین پایها در بند و چشمان دوخته
عیبش آخر این نه بس کابن یمین از دور اوست
با زلال شعر خود در تیه حرمان سوخته
هین مکن با عیب گردون ساز ایدل بهر آنک
با هنرمندان بود بر قصد جان آموخته
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به نقد جهان و بیعدالتیهای آن میپردازد. شاعر بیان میکند که گردش روزگار به حق نااهلان بهره میدهد و ثروت را به کسانی میدهد که شایستهاش نیستند. او از زندگی انسانهای نالایق که در غفلت به سر میبرند و مدام در جستجوی مال و ثروت هستند، انتقاد میکند. در این بین، هدهد (پرندهای اسطورهای) نماد هنری و زیبایی است که با تاجش نمایانگر مقام و اصالت است، اما باز (پرندهای شکارچی) در قید و بند است و نمیتواند به آزادی دست یابد. شاعر به این نتیجه میرسد که نباید با دوری از عدالت، به آن راضی باشیم و باید به هنر و فضیلت پایبند بمانیم. در نهایت، او به اهمیت همراهی با هنرمندان و دوری از عیوب دنیا اشاره میکند.
هوش مصنوعی: آسمان برای افراد نا شایسته، نعمتهایی میدهد از آنچه که دریاها پرورش داده و ذخیره کردهاند.
هوش مصنوعی: روز و شب، شخص نادان و ناهل همیشه در جستجوی ثروت و مال است. او مانند شمعی میماند که از جذبه و زیباییاش میدرخشد و در عین حال میسوزد و میسوزاند.
هوش مصنوعی: هدهد به عنوان رهبر، با داشتن تاجی بر سر، پیوسته به اطراف نگاه میکند و در حالی که پایش در بند است، چشمانش بهطور متمرکز به جلو دوخته شده است.
هوش مصنوعی: عیب او این است که به خاطر دوری از محبوب، به شدت دچار ناامیدی و یأس شده و در این حال، شعرش مانند آب زلالی است که در بیابان سوزان به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: ای حواست را جمع کن و با عیب و نقصهای دنیا به ستیز مشو، چرا که کسانی که با استعداد و هنرمندند، هدفی را در نظر دارند که جان را از آن آموختهاند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای ز آب زندگانی آتشی افروخته
واندر او ایمان و کفر عاشقان را سوخته
ای تف عشقت به یک ساعت به چاه انداخته
هر چه در صد سال عقل ما ز جان اندوخته
ای کمالت کمزنان را صبرها پرداخته
[...]
گه بقهر از زلف مشکین تیغها افراخته
گه بلطف از لعل نوشین شمعها افروخته
ای کمالت کم زنان را صرهها پرداخته
وی جمالت مفلسان را کیسهها بر دوخته
شمع اقبال ترا تا دید خصم افروخته
هست از آن غم سنگ در قندیل و خرمن سوخته
شوخ انگشتی که بازار از رخش افروخته
خورجینش پر بود از کنده نیم سوخته
ماه من در جمع تا چون شمع چهر افروخته
یک جهان بروانه را از سوز غیرت سوخته
سوزن مژگان او با رشتهٔ مشکین زلف
دیدهٔ ما را به روی او ز حیرت دوخته
چند از اینخامان دلا جویی علاج سوز عشق
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.