گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۷

 

سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زرجان سپر کردم ولیکن تیر کم زن بر سپر
این جگر از تیرها شد همچو پشت خارپشترحم کردی عشق تو گر عشق را بودی جگر
من رها کردم جگر را هرچ خواهد گو بشوبر دهانم زن اگر من زین سخن گویم دگر
بنده ساقی عشقم مست آن دردی دردگوشه‌ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۸

 

نیشکر باید که بندد پیش آن لب‌ها کمرخسروی باید که نوشم زان لب شیرین شکر
بلک دریاییست عشق و موج رحمت می‌زندابر بفرستد به دوران و به نزدیکان گهر
صد سلام و بندگی ای جان از این مستان بخوانجام زرین پیش آر و سیم بر ای سیمبر
پشت آنی تو که پشتش از غم و محنت شکستآب آنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۸

 

شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخرشادیی کان از دلت آید زهی کان شکر
بازخر جان مرا زین هر دو فراش ای خداپهلوی اصحاب کهفم خوش بخسبان بی‌خبر
سایه شادیست غم غم در پی شادی دودترک شادی کن که این دو نسکلد از همدگر
در پی روزست شب و اندر پی شادیست غمچون بدیدی روز دان کز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۹۳

 

آفتابست آن پری رخ یا ملایک یا بشرقامتست آن یا قیامت یا الف یا نیشکر
هد صبری ما تولی رد عقلی ما ثناصاد قلبی ما تمشی زاد وجدی ما عبر
گلبنست آن یا تن نازک نهادش یا حریرآهنست آن یا دل نامهربانش یا حجر
تهت و المطلوب عندی کیف حالی ان ناحرت و المامول نحوی ما احتیالی ان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۷ - در تهنیت صلح خواجه امام منصور و سیف الحق شیخ الاسلام

 

از خلافست اینهمه شر در نهاد بوالبشروز خلافست آدمی در چنگ جنگ و شور و شر
جز خلاف آخر کرا این دست باشد کوردعصر عالم را به پای و عمر را به سر
جز خلاف آخر که داند برگسست اندر جهانچرخ را بند قبای و کوه را طرف کمر
گر نبودی تیغ عزرائیل را اصل از خلافزخم او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۰ - در مدح سرهنگ عمید محمد خطیب هروی

 

مرد کی گردد به گرد هفت کشور نامورتا بود زین هشت حرف اوصاف دانش بی‌خبر
مهر جود و حرص فضل و ملک عقل و دست عدلخلق خوب و طبع پاک و یار نیک و بذل زر
میم و حا و میم و دال خا و طا و یا و باءآنکه چون نامش مرکب ازین صورت سیر
صورت این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۰

 

اصل نفع و ضر و مایهٔ خوب و زشت و خیر و شرنیست سوی مرد دانا در دو عالم جز بشر
اصل شر است این حشر کز بوالبشر زاد و فسادجز فساد و شر هرگز کی بود کار حشر؟
خیر و شر آن جهان از بهر او شد ساختهزانک ازو آید به ایمان و به عصیان خیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳ - در مدح خواجه عمید اسعد کدخدای امیر ابوالمظفر والی چغانیان

 

برگرفت از روی دریا ابر فروردین سفرز آسمان بر بوستان بارید مروارید تر
گه به روی بوستان اندر کشد پیروزه لوحگه به روی آسمان اندر کشد سیمین سپر
هر زمانی بوستان را خلعتی پوشد جداهر زمانی آسمان را پرده‌ای سازد دگر
در بیابان بیش از آن حله‌ست کاندر سیستاندر گلستان بیش از آن دیباست کاندر شوشتر
هر کجا باغیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فرخی سیستانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۰۵ - قصیده

 

در جهان کس نیست اندوه جهان کس مخورکوس عزلت زن دوال رایگان کس مخور
دامن اندر چین، بساط احتشام کس مبینگردن اندر کش، قفای امتحان کس مخور
آنکه کس دیدی کنون مقلوب کس شد هان و هانشیرمردا هیچ سوگندی به جان کس مخور
چون فلک با تو نسازد با دگر کس گو مسازگر خوری غبنی از آن خود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۷۰

 

با یکی مزاح و دو خنیاگر و سه تا حریفدوش نزدیک من آمد آن پسر وقت سحر
پیشش آوردم شراب لعل چون چشم خروسنزدش آوردم کمر بند مرصع از گهر
آن حریفان و ندیمانش به من کردند رویکای بلاغت را بلاغ و وی بصارت را بصر
چون دهان نبود مر او را در کجا ریزد شرابچون میان نبود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۷۷ - در طلب شکر و عود

 

ای هنر از آتش تو بویا همچو عودوی فلک در خدمتت چون نیشکر بسته کمر
کار من با شکر و عود آمدست اندر زفافوین محقر نزد آن مهتر نداردبس خطر
عود و شکر ده به من کین غم به من آن می‌کندکاب و آتش می‌کند پیوسته باعود و شکر


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸

 

بس که چون باران نیسان ای سحاب خوش مطراز زبان ما دعا می‌بارد از دست تو زر
شوره‌زار وقت ما و کشتزار عمر توتا ابد خواهند بود از باغ جنت تازه تر
کوبیان خسرو و طی لسان و عمر نوحکاید این الکن زبان از عهدهٔ شکرت بدر
روزگاری بودم از ناقابلان لطف تومنت ایزد را که زود آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - ایضا فی مدح

 

وقت کم بختی که مرغ دولتم می‌ریخت پربهر دفع غم شبی در گلشنی بردم بسر
از قضا در حسب حال من به آواز حزینبلبلی با بلبلی می‌گفت در وقت سحر
کاندرین خاکی رباط پرملال کم نشاطوندرین سفلی بساط کم ثبات پرخطر
ذره‌ای را آفتابی بر گرفت از خاک راهساختندش حاسدان یکسان به خاک رهگذر
صعوه‌ای را شاهبازی ساخت هم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - تجدید مطلع

 

ای به فر ذات بی‌همتا دو عالم را مقرسایهٔ خورشید عونت هفت گردون را سپر
بهر حمل بار حملت کاسمان هم سنگ اوستکوه می‌بندد خیال اما نمی‌بندد کمر
چرخ کاندر ضبط گیتی نیست رایش را نظیرنسخهٔ قانون تدبیر تو دارد در نظر
از تو عالم کامرانست ای کریم کامکارچون زبان از نطق و گوش از سامعهٔ چشم از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۲۱

 

ای صبا گر سوی تبریز افتدت روزی گذرسوی درگاه شه عادل رسان از ما خبر
پادشاه وقت غازان را اگر بینی بگوکای همه ایام تو میمون‌تر از روز ظفر
اصل چنگزخان نزاده چون تو فرعی پاک دینملک سلطانان ندیده چون تو شاهی دادگر
مردمی در سیرت تو همچو گوهر در صدفنیکویی در صورت تو همچو نور اندر قمر
هم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۷۷ - نیز در مدح اتسز گوید در بازگشت از جنگ ماوراء النهر

 

ای ز آب تیغ تو تازه ریاحین ظفر
وی بنور رأی تو روشن قوانین هنر
هر کجا اوصاف تو ، آنجا بود مجد و شرف
هر کجا اصناف تو ، آنجا بود فتح و ظفر
عالمی را مرکب عزت سپرده زیر پای
امتی را طایر عدلت گرفته زیر پر
با جلال تو سپهر پر صنایع نیم کار
با کمال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۲۹ - ایضاً در مدح سلطان محمود

 

عارضش را جامه پوشیدست نیکویی و فر
جامه ای کش ابره از مشکت وز آتش آستر
طرفه باشد مشک پیوسته بآتش ماه و سال
و آتشی کو مشک را هرگز نسوزد طرفه تر
چون تواند دل برون آمد ز بند حلقه هاش
که برون نتواند آمد حلقه هاش از یکدیگر
هر که مشک نیک و دیبای نکو خواهد همی
معدن هر دو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری