گنجور

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵

 

عاشقی دانی چه باشد؟ بی‌دل و جان زیستنجان و دل بر باختن، بر روی جانان زیستن
سوختن در هجر و خوش بودن به امید وصالساختن با درد و پس با بوی درمان زیستن
تا کی از هجران جانان ناله و زاری کنم؟از حیات خود به جانم، چند ازین سان زیستن؟
بس مرا از زندگانی، مرگ کو، تا جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی