گنجور

 
صوفی محمد هروی

عاشقی دانی چه باشد، بی دل و جان زیستن

جان به جانان دادن و بر بوی جانان زیستن

در جواب او

نیست امکان در جهان بی قلیه و نان زیستن

زان که هست امر محال امروز بی جان زیستن

خسته جانی دارم از شوق کباب سنگ پخت

خوش بود بیمار را بر بوی درمان زیستن

در غم بریان ز نار جوع سوزم چون کباب

ای دل این ساعت به جانم، چند ازین سان زیستن

قرص گندم را منه بر سفره با نان جوین

زان که دشوارست با کافر مسلمان زیستن

در فراق صحن حلوای برنج و نان گرم

جان به لب آمد بلی تا چند بتوان زیستن

گرده میده مرا آید به دشواری به دست

در جهان بی نان گندم نیست آسان زیستن

بر سر خوان نعم صوفی مدام آسوده باد

تا که انسان را بود از عمر امکان زیستن

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode