گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۰

 

بوی آن باغ و بهار و گلبن رعناست اینبوی آن یار جهان آرای جان افزاست این
این چنین بویی کز او اجزای عالم مست شداز زمین نبود مگر از جانب بالا است این
اختران گویند از بالا که این خورشید چیستماهیان گویند در دریا که چه غوغاست این
آفتابش روی‌ها را می کند چون آفتابرشک جان ماه سیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۷

 

چون نهم سر در رهت یعنی که خاک پاست این
بگذری فارغ ز من آخر چه استغناست این
قد توست این یا بلایی بهر جان بیدلان
برزمین نازل شده از عالم بالاست این
راز عشقت را چه سان دارم درون جان نهان
چون ز روی زرد و اشک سرخ من پیداست این
دی خرامان می شدی وز هر طرف می گفت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲

 

مردم از درد و نگفتی: دردمند ماست این
دردمندان را نمی پرسی، چه استغناست این؟
سایه بالای آن سرو از سر من کم مباد!
زانکه بر من رحمتی از عالم بالاست این
خواستم کان سرو روزی در کنار آید، ولی
با کجی های فلک هرگز نیاید راست این
جای دل در سینه بود و جای تیرت در دلم
آن ز جا رفتست؟ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

ابن حسام خوسفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴

 

بی نیازی از نیاز ما چه استغناست این
جور کم کن بر دلم کآخر نه از خاراست این
گفتم ای سرو سهی بنشین که بنشیند بلا
گفت بنشینم ولیکن نه بلا بالاست این
گفت رنگت سرخ دیدم این نه رنگ عاشقی است
گفتمش فیض دموع چشم خون پالاست این
گفتم آن مشک سیه بر دامن خورشید چیست؟
گفت بر برگ گل تر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ابن حسام خوسفی