سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - در وصف بهار
علم دولت نوروز به صحرا برخاست
زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست
بر عروسان چمن بست صبا هر گهری
که به غواصی ابر از دل دریا برخاست
تا رباید کله قاقم برف از سر کوه
[...]
جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۳
تا که سرو قدت به پا برخاست
دل مسکین ما ز جا برخاست
در بهشت برین و باغ جهان
چون تو سروی بگو کجا برخاست
پای چوبینش بین که با قد تو
[...]
جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۴
صبحدم نکهت صبا برخاست
مشک گویی که از خطا برخاست
بوی زلفش سوی جهان آورد
وز جهان بانگ مرحبا برخاست
دل ما با غم رخش بنشست
[...]
جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات » شمارهٔ ۷۲
آن چه نور است که از وادی بطحا برخاست
که همه کون و مکانش به تماشا برخاست
وان چه نخل است به یثرب که چو بالا بنمود
نعره شوق وی از عالم بالا برخاست
یکزمان بر سر راهش به تماشا که نشست
[...]
اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۱
ز قامت تو چگویم که فتنها برخاست
قیامت است که در روزگار ما برخاست
اگر صفا طلبی کام دل مجوی که یار
چو در کنار نشست از میان صفا برخاست
به هر چمن که چو آب روان خرامیدی
[...]
صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۶
نه خط از چهره آن آینه سیما برخاست
که درین آینه، جوهر به تماشا برخاست
شب که صحبت به حدیث سر زلف تو گذشت
هر که برخاست ز جا، سلسله برپا برخاست!
کرد تسلیم به من مسند بیتابی را
[...]
جویای تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۴
رخ نمودی و جهانی به تماشا برخاست
برقع افکندی و فریاد ز دلها برخاست
تخم اشکی که ز درد تو فشاندیم به خاک
نخل آهی شد و از سینهٔ صحرا برخاست
جز نکویی طمع از سلسلهٔ نیک مدار
[...]
نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۹
امشب از بزم چو آن آینه سیما برخاست
در دلم آه به تعظیم غم از جا برخاست
گشتهام خاک و ز سودای سر زلف کجش
سبزه از تربت من سلسله بر پا برخاست
تا نظر یافتم از صیقل روشن گهری
[...]
حزین لاهیجی » مثنویات » ودیعة البدیعه (حدیقهٔ ثانی) » بخش ۴
به جهاد آن زمان ز جا برخاست
مرحب افکند و مرحبا برخاست
سعیدا » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۴
آه گرمی که به یاد تو ز دل ها برخاست
مرده ای بود ز اعجاز مسیحا برخاست
نرگس از مستی چشم تو چنین شد بیمار
سرو آزاد به تعظیم تو از جا برخاست
هر کجا بزم طرب ساز تو شد از راه ادب
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۷
در جهان ز بالایش هر طرف بلا برخاست
این بلا نمیدانم یا رب از کجا برخاست
موسم بهار آمد گل به شاخسار آمد
عهد وصل یار آمد بوی آشنا برخاست
دل به شوقت از جا شد اشک راهپیما شد
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۲۲۳
دل دیوانهٔ ما از سر دنیا برخاست
باز مجنون پی آبادی صحرا برخاست
گل زمین جگر من نپسندید افسوس
داغم از لاله که از سینهٔ صحرا برخاست
گرد من بر رخ گل هم بنشیند از ناز
[...]
واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۱
به قصد کشتن من یار گر ز جا برخاست
ز موی موی تنم بانگ مرحبا برخاست
چنان ز جور تو آمادهٔ فغان شدهام
که از شکست دلم شیشهسان صدا برخاست
نشست و خاست کسی را که دست داده به یار
[...]
