گنجور

 
اهلی شیرازی

ز قامت تو چگویم که فتنها برخاست

قیامت است که در روزگار ما برخاست

اگر صفا طلبی کام دل مجوی که یار

چو در کنار نشست از میان صفا برخاست

به هر چمن که چو آب روان خرامیدی

پی قیام تو سرو سهی به پا برخاست

وفا نه از تو که از هیچ کس نمی بینم

چه حالت است؟ مگر از جهان وفا برخاست

جهان بکام تو اهلی کنون شود کان سرو

نشست با تو و بخت از سر جفا برخاست

 
 
واقف لاهوری

به قصد کشتن من یار گر ز جا برخاست

ز موی موی تنم بانگ مرحبا برخاست

چنان ز جور تو آمادهٔ فغان شده‌ام

که از شکست دلم شیشه‌سان صدا برخاست

نشست و خاست کسی را که دست داده به یار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه