گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قطعات » شمارهٔ ۱

 

به مصر و شام که گیرند وقف را به تمام

قضات اگر چه نباشند مستحق آن را

به غیر وصل نخوانند قاریان قرآن

ز حال وقف وقوفی نباشد ایشان را

گرفته اند همانا قضات از ایشان باز

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قطعات » شمارهٔ ۲

 

جامی ابنای زمان از قول حق صم اند و بکم

نام ایشان نیست عندالله به جز شرالدواب

گردن همت بکش از ربقه تقلیدشان

ورنه افتی عاقبت از منهج صدق و صواب

در بیابان سیهدیهم دهد سرگشته جان

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قطعات » شمارهٔ ۳

 

باز رست از پنجه پنجه گریبان حیات

جامی اما نامدت دامان بهبودی به دست

سال عمرت شصت شد در لجه هستی بکوش

تا ازین دریا برآری صید مقصودی به شست

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قطعات » شمارهٔ ۴

 

ای سهی قد که عمر تو اکثر

گشته مصرف به نحو و تصریف است

قد و زلف تو را اگر بنده

کرده تعریف جای تشریف است

نبود این جنس نکته بر تو نهان

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قطعات » شمارهٔ ۵

 

هر پسر کو از پدر لافد نه از فضل و هنر

فی المثل گر دیده را مردم بود نامردم است

شاخ بی بر گرچه باشد از درخت میوه‌دار

چون نیارد میوه بار اندر شمار هیزم است

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قطعات » شمارهٔ ۶

 

بود شاها رعیت آن خزینه

که در وی گنج های زر دفینه است

عوان چون مالشان دزدیده گیرد

ببر دستش که دزد آن خزینه است

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قطعات » شمارهٔ ۷

 

ایا شاهی که هر جا مسند عدل

نهادی ظلم از آنجا رخت برداشت

بداندیش تو ترکی بود یک لخت

ولی تیغ تواش یک لخت نگذاشت

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قطعات » شمارهٔ ۸

 

غلامِ خامهٔ آن کاتبم که شعرِ مرا

چنان که بود رقم زد نه هرچه خواست نوشت

اگرچه شعر فروغ از دروغ می‌گیرد

دروغ و راست در او هرچه بود راست نوشت

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قطعات » شمارهٔ ۹

 

به بوستان سخن مرغ طبع من اکثر

به هفت بیت شود نغمه ساز و قافیه سنج

ز هفت پیکر گنجور گنجه هر غزلی

نمونه ای ست ز معنی نهان در او صد گنج

چو بیت بیت ز هر هفت ازان دو مصراع است

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قطعات » شمارهٔ ۱۰

 

هر برق درخشان که بر آید ز بدخشان

صد شعله ازان در دل افگار من افتد

بر گوهر اشکم چو فتد پرتو آن برق

لعلی شود از چشم گهربار من افتد

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قطعات » شمارهٔ ۱۱

 

با قضا جامی رضا ده گرچه حکم او تو را

از نکو سوی بد از بد سوی بدتر می‌برد

از برای حکمتی روح القدس از تشت زر

دست موسی را به سوی تشت آذر می‌برد

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قطعات » شمارهٔ ۱۲

 

هر چند زند لاف کرم مرد درم دوست

دریوزه احسان ز در او نتوان کرد

دیرین مثلی هست که از فضله حیوان

نارنج توان ساخت ولی بو نتوان کرد

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قطعات » شمارهٔ ۱۳

 

دل درین وحشتگه بیگانگان

یک حریف آشنا حاصل نکرد

در وفا کوشید عمری لیک ازان

غیر حرمان از وفا حاصل نکرد

کیمیاگر سالها بهر غنا

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قطعات » شمارهٔ ۱۴

 

مطرب خوش لهجه را حسن ادا باید نخست

تا دمش از رشته جان عقده غم بگسلد

نی چنان کز کثرت تحریر و تکرار نغم

در میان هر دو لفظش از غزل دم بگسلد

هر چه بربندد به هم ناظم به صد خون جگر

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قطعات » شمارهٔ ۱۵

 

پی لقمه و خرقه هر لحظه ای

نشاید کشیدن ز خلقی گزند

به روزی بود خشک نانی کفاف

به عمری بود کهنه دلقی بسند

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قطعات » شمارهٔ ۱۶

 

جامی به روی خاک چو یک زنده یافت نیست

خوشوقت مردگان که ته خاک خفته اند

گردی ز رهروان ره صدق مانده بود

آن هم کنون ز ساحت ایام رفته اند

قومی رسیده اند که در کارگاه فضل

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قطعات » شمارهٔ ۱۷

 

ساغری می گفت دزدان معانی برده اند

هر کجا در شعر من یک معنی خوش دیده اند

دیدم اکثر شعرهایش را یکی معنی نداشت

راست می گفت آنکه معنیهاش را دزدیده اند

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قطعات » شمارهٔ ۱۸

 

جاهل که لاف فضل زند کاش از نخست

آن نقد را ز کیسه خود جست و جو کند

خر کی زند ز مایده عیسوی نفس

گر زانکه سر به توبره خود فرو کند

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قطعات » شمارهٔ ۱۹

 

ای خواجه عقل بین که بزرگان شهر ما

بر خویشتن فضای جهان تنگ می کنند

گر فی المثل به مجلس صدر آورند روی

هر یک به صدر مجلسش آهنگ می کنند

بهر گزی زمین که بود ملک دیگری

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قطعات » شمارهٔ ۲۰

 

مشو با کم از خود مصاحب که عاقل

همه صحبت بهتر از خود گزیند

گرانی مکن با به از خود که او هم

نخواهد که با کمتر از خود نشیند

جامی
 
 
۱
۲
۳
۷