عمادی شهریاری » رباعیات » شمارهٔ ۱
امشب منم و جام می و یار ای شب
تعجیل مکن به صبح زنهار ای شب
صد شب به تو بودهام به تیمار ای شب
یک شب دل عاشقان نگهدار ای شب
عمادی شهریاری » رباعیات » شمارهٔ ۲
گر بخت ز ما ننگ ندارد عجب است
ور چرخ سر جنگ ندارد عجب است
از سردی و بدعهدی این سنگدلان
والله که اگر سنگ نبارد عجب است
عمادی شهریاری » رباعیات » شمارهٔ ۳
آنی که فلک دلت ز خارا کرده است
رخسار تو با ماه مدارا کرده است
پنهان چه کنی روی که اندر عالم
عشق تو قیامت آشکارا کرده است
عمادی شهریاری » رباعیات » شمارهٔ ۴
بر درد درون ناله گواه تو بس است
واین چشم پر آب عذرخواه تو بس است
گفتی که نکردهام گناهی هیهات
طاعت که تو کردهای گناه تو بس است
عمادی شهریاری » رباعیات » شمارهٔ ۵
روی چو مهت که ایمن از کاستن است
آراسته بیزحمت آراستن است
برخاسن از سر جهان مشکل نیست
مشکل ز سر کوی تو برخاستن است
عمادی شهریاری » رباعیات » شمارهٔ ۶
در عشق تو حال خود نگه نتوان داشت
واین خیره کشی از تو گنه نتوان داشت
زنجیر سر زلف تو در دل که بدید
در سینه به زنجیر نگه نتوان داشت
عمادی شهریاری » رباعیات » شمارهٔ ۷
بازار بتان تو شکستی دارد
عشق تو به هر دلی نشستی دارد
چشم تو به هر صومعه مستی دارد
الحق غم تو درازدستی دارد
عمادی شهریاری » رباعیات » شمارهٔ ۸
ما را چه از این کز همه کس بد بیند
هر عیب که در ما بود او صد بیند
ما آینهایم هر که بیند رخ ما
هر نیک و بدی که بیند از خود بیند
عمادی شهریاری » رباعیات » شمارهٔ ۹
کم سوز دلی کز تو گریزش نبود
جز بندگی تو در ضمیرش نبود
رحم آر بر آن کسی که شبها تا روز
جز آب دو دیده دستگیرش نبود
عمادی شهریاری » رباعیات » شمارهٔ ۱۰
اکنون که عماد دوله در خاک آسود
از دیده من خاک شود خون آلود
در خاک نهاده چون توانم دیدن
آن را که مرا ز خاک برداشته بود
عمادی شهریاری » رباعیات » شمارهٔ ۱۱
چون چهره گشود صبح کافورعذار
شد نوش لبم ز خواب نوشین بیدار
گفتم که به یار بوسه گفتا که بگیر
گفتم که بگیر باده گفتا که بیار
عمادی شهریاری » رباعیات » شمارهٔ ۱۲
در پرورش مدح تو ای کان گهر
گفتار مرا نمونه سحر شمر
برندهتر از قضا زبانی دارم
شاگردی شمشیر تو کرده است مگر
عمادی شهریاری » رباعیات » شمارهٔ ۱۳
ای مشکل نیکوی به دیدار تو حل
وصل تو طراز آستینهای امل
گوش من و حلقه تو تا روز قضا
چنگ من و دامن تو تا روز اجل
عمادی شهریاری » رباعیات » شمارهٔ ۱۴
خاری و تو را گل چمن دانستم
خاکی و تو را مشک ختن دانستم
دردا که من آنم که تو میدانستی
افسوس تو آن نهای که من دانستم
عمادی شهریاری » رباعیات » شمارهٔ ۱۵
هر گه که جفاهای تو بر دل شمرم
گویم که دگر نام و نشانت نبرم
لیکن چو به آن روی نگارین نگرم
گویم که چرا غم چنینی بخورم
عمادی شهریاری » رباعیات » شمارهٔ ۱۶
در کوی تو کشت وصل بیبر بینم
وز دست تو دست عقل بر سر بینم
از بوالعجبیهات یکی فعل آن است
کآنگه که ببینمت نکوتر بینم
عمادی شهریاری » رباعیات » شمارهٔ ۱۷
گر چشم شکسته دارد آن طرفه صنم
سری است که من دانم و داند او هم
بوسی ز لبش خواسته بودم به جواب
یک چشمش گفت لا یکی گفت نعم
عمادی شهریاری » رباعیات » شمارهٔ ۱۸
فریاد مرا زاین فلک آینهگون
کز خاک به چرخ برکشد مشتی دون
ما منتظران روزگاریم کنون
تا خود فلک از پرده چه آرد بیرون
عمادی شهریاری » رباعیات » شمارهٔ ۱۹
دردی که مرا زآن رخ نیکوست ببین
واین خسته دلم که بسته اوست ببین
ای دشمن اگر به کام خویشم خواهی
برخیز و بیا و کرده دوست ببین
عمادی شهریاری » رباعیات » شمارهٔ ۲۰
در دیده سرشک چیست سیل غم او
جان و دل و دین کهاند خیل غم او
دوش آمده بود شادیی در دل من
گفتم تو کهای گفت طفیل غم تو
