مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۱
چه پیچی در این عالم پیچ پیچ
که خالیست از راحت و پر ز پیچ
گره بستهای داشت طفلی به دست
فکند از کف و در کمینش نشست
روان طفل دیگر ربودش ز جا
[...]
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۲
مگر کرد شاهی به وقتی شکار
به سرمنزل ژندهپوشی گذار
طلب کرد آبی از آن بیوجود
که چون شعله نم در وجودش نمود
روان از پی آب آن باد دست
[...]
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۳
شنیدم که رندی به گیلان زمین
ز عشق بتی سوختش عقل و دین
سرایی زنی داشت کز هر بسیچ
نگنجید در وی به جز ناله هیچ
نمیشد از آن خانه بیرون چو دود
[...]
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۴
الهی به مستان روز الست
که دل بر تو بستند از هر چه هست
به آن هر دو یک تن که روز ازل
کشیدند ساغر به کین هبل
به دریاکش بزم روحانیان
[...]
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۵
آتشی شب در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که در جانی فتاد
شعله تا مشغول کار خویش شد
هر نیی شمع مزار خویش شد
شمعسان آتش زبانی زآن گروه
[...]
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۶
گفت شخصی به شاه اسماعیل
کای فلک تخت آفتاب اکلیل
چه گنه داشت آن سگ مسکین
که شهش کرد با ... قرین
چون که میشد .... گور به گور
[...]
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » مؤخرهٔ کاتبان دیوان
شبی روشن تر از سرچشمه نور
رخ شب در نقاب روز مستور
دمیده صبح دولت آسمان را
ز خواب انگیخته بخت جهان را
شب از آواز مرغان خوشآهنگ
[...]
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » مؤخرهٔ کاتبان دیوان
نه هر دل کاشف اسرار مسر است
نه هر جان محرم راز سپهر است
نه هر عاقل کند این راه را طی
نه هر دانش به این مقصد برد پی
نه هر کس در مقام یسمع الله
[...]
