پی تاریخ این دیوان محشر
که خوانی باشد از لعل و گهر پر
سروش عالم غیبی به گوشم
ندا در داد و گفتا (خوان پر دُر)
تم بعون الله و حسن توفیقه فی شهر ذی القعده الحرام فی سنه ثمان و ثمانین و ماتین بعد الالف من الهجره النبویه علیه و علی آله آلاف الثناء و التحیه الی یوم الربیه کتبه العبد المذنب الآثم الجانی، رمضانعلی کاشانی -غفرالله ذنوبه) م م م
ندارم هیچ چیزی توشه راه
به جز لاتقنطوا من رحمة الله
شعر از کاتب:
شبی روشن تر از سرچشمه نور
رخ شب در نقاب روز مستور
دمیده صبح دولت آسمان را
ز خواب انگیخته بخت جهان را
شب از آواز مرغان خوشآهنگ
خزیده شبپره در فرجه تنگ
میان روز و شب فرق آن قدر بود
که هر سیاره خورشید دگر بود
شد از تحت الثری تا اوج افلاک
همه ره چون دلی از تیرگی چاک
همه روشندلان آسمانی
روان گرد سرای ام هانی
از آن دولتسرا تا عرش اعظم
ملایک بافته پر در پر هم
ز گوهرها که بود هر آسمان را
پر از در کرده راه کهکشان را
زهی آراسته از عرش تا فرش
براقی جسته بر فرش از در عرش
براقی گرمی برق از یکش گام
ز فرشش تا فراز عرش یک گام
نسوده دست و هم کس عنانش
ندیده نقش با چشم کمانش
به مغرب لعلش ار خوردی به خاره
به مشرق بود روشن از شراره
از این روی زمین بیرحم مهمیز
بر آن سوی زمان جستی سبکخیز
چو اوصاف تک و پویش کنم ساز
سخن در گوش تازد پیش از آواز
به هر جا کآمده در عرصهپویی
زمین و آسمان طی کرده گویی
به زیر پا درش هنگام رفتار
نمیکردند مور خفته بیدار
نبودی چون دل عاشق قرارش
که خواهد جان عالم شد سوارش
خدیو عالم جان شاه لولاک
مقیمان درش سکان افلاک
بساط آرای خلوتگاه لا ریب
سوار رهشناس عرصه غیب
محمد جمله را سرخیل و سردار
جهان را سنگ کفر از راه بردار
سرای ام هانی را زهی قدر
که میتابید در وی آن مه بدر
بزد جبریل و بر در حلقه راز
که بیرون آی و بر هفت آسمان تاز
برون آ یا نبی الله برون آی
برون آ با رخ چون مه برون آی
برون فرما که مه را دل شکسته
ز شوقت بر سر آتش نشسته
عطارد تا ز وصلت مژده بشنید
چو طفل مکتب است اندر شب عید
برون تاز و به حال زهره پرداز
که چنگ طاقتش افتاد از ساز
فرو رفته است خور در آرزویت
تو باقی مانی و خورشید رویت
کشد گر مدت حرمان از این بیش
زند بهرام بر خود خنجر خویش
ز برجیس و ز کیوان خود چه پرسی
که میگرید بر ایشان عرش و کرسی
برون نه گام و لطفی یارشان کن
نگاه رحمتی در کارشان کن
سریرافروز عرش از خوابگاهش
برون آمد دو عالم خاک راهش
به یک عالم زمین داد و زمان داد
به دیگر یک بقای جاودان داد
براقش پیشباز آمد به تعجیل
دوید و در رکاب آویخت جبریل
رکاب آراست پای احترامش
عنان پیراست دست احتشامش
به سوی مسجد اقصی عنان داد
تک و پوها ز رخش آسمان داد
ز آدم تا مسیحا انبیا جمع
همه پروانه گردیدند و او شمع
در آن مسجد امام انبیا شد
خم ابروش محراب دعا شد
پس آن گه خیر باد انبیا کرد
براقش رو به راه کبریا کرد
به زیر پی نخستین عرصه پیمود
قمر رخ بر رکاب روشنش سود
فروغی کآمد از گرد رکابش
ندادی در دو هفته آفتابش
وز آن منزل بماندم گرد شبگیر
دبستان دویم جا ساخت چون تیر
عطارد لوح خود آورد پیشش
که اینم هست کن نعل خویشش
چو در بزم سیم آوازه انداخت
به چادر زهره ساز خود نهان ساخت
نبودی گر نهان در چادر او
شکستی ساز او را بر سر او
به کاخ چارمین جا ساخت بر صدر
نهان شد خور ز شرم آن مه بدر
مسیح انجیل زیر آورد از طاق
که جلد مصحف است این کهنه اوراق
به یک حمله که آورد آن جهانگیر
در مریخ را فرمود تسخیر
شدش بهرام با تیغ و کفن پیش
که کردم توبه از خون خوردن خویش
گذر بر دار شرع مشتری کرد
به احکام خود او را رهبری کرد
که بشکن آلت ناهید چنگی
رحون شو مانع مریخ جنگی
وز آن جا بر در دیر زحل تاخت
چو پیر راهب او را دید بشناخت
بگفتش داده بودندنم نشانی
که تو پیغمبر آخرزمانی
شهاده گفت و جان در پای او داد
به شکر خندهای حلوای او داد
ثوابت از دو جانب دررسیدند
(؟) درج گهر پیشش کشیدند
نظر بر تحفهشان نگشود و درتاخت
ز پیشش عیب شادروان برانداخت
گذر بر منتهای سدره فرمود
به سدره جبرئیلش کرد بدرود
عماریوار شد رفرف در آن جا
به صحن بارگاه قرب زد پا
دویی برقع برافکند از میانه
دویی شد محو وحدت جاودانه
در آن خلوت که آن جا گم شود هوش
نکرد از جمع گمنامان فراموش
در آن دیوان نبرد از یاد ما را
خطی آورد و کرد آزاد ما را
شعر از کاتب:
نه هر دل کاشف اسرار مسر است
نه هر جان محرم راز سپهر است
نه هر عاقل کند این راه را طی
نه هر دانش به این مقصد برد پی
نه هر کس در مقام یسمع الله
به خلوتخانه وحدت برد راه
نه هر کاو بر فراز منبر آمد
سلونی گفتی او را در خور آمد
سلونی گفتی از ذاتیت در خور
که شهر علم احمد را بود در
چو راه گنج خاصان را نمایند
نه بر هر کس که آید در گشایند
چو صحبت با حبیب افتد نهانی
نه هرکس راست راه همزبانی
چو احمد را تجلی رهنمون شد
نه هر کس را بود روشن که چون شد
کس از یک نور باید با محمد
که روشن گرددش اسرار سرمد
سرآید لو کشف نطق یقینش
بود نفس نبی نقش نگینش
به تاج انّما گردد سرافراز
بر این افسر شود از جمله ممتاز
بر اورنگ خلافت جا دهندش
کنند از انّما رایت بلندش
ملک برخوان او باشد مگسران
بود چرخش به جای سبزی خوان
علی عالی الشان مقصد کل
(؟) جمله را دست توسل
جبینآرای شاهان خاک راهش
حریم قدسیان در بارگاهش
ولایش عروة الوثقی جهان را
بدو نازش زمین و آسمان را
دو انگشتش در خیبر چنان کند
که پشت دست حیرت آسمان کند
در آن دم گر ز ره زورآزمایی
درآمد از در خیبرگشایی
دو انگشتش نشان هفت بنمود
در آن هفتش غرض عرض این سخن بود
که گر این هفت چرخ کاخفرسای
در خیبر بود بردارم از جای
سرانگشت ار سوی بالا فشاندی
حصار آسمان را در نشاندی
یقین او ز گرد ظن و شک پاک
کمانش برتر از اوهام و ادراک
رکاب دلدل او طوقی از نور
که گردن را به او زیور دهد حور
دو نوک تیغ او پرگارواری
ز خطش دور ایمان را حصاری
شد آن تیغ دوسر کاو داشت در مشت
برای چشم شرک و شک دو انگشت
سر تیغش به حفظ گنج اسلام
دهان اژدهای دشمنآشام
چو لای نفی نوک ذوالفقارش
به گیتی نفی کفر و شرک کارش
سر شمشیر او در صفدری داد
ز لای لافتی الا علی یاد
کلامش نایب وحی الهی
گواه این سخن مه تا به ماهی
لغتفهم زبان هر سخنسنج
طلسمآرای نقد راز هر گنج
تعالی الله از آن ذات مطهر
که آمد نفس او نفس پیمبر
دو نهر فیض از یک قلزم جود
دو شاخ رحمت از یک نخل موجود
به عینه همچو یک نور دو دیده
که او را چشم کوتهبین دو دیده
دویی در اسم اما یک مسما
دویی عاری ز فکر این معما
پس این شاهد که بودند از دویی دور
که احمد خواند با خویشش ز یک نور
گر این یک نور بر رخ پرده بستی
جهان جاوید در ظلمت نشستی
نخستین نخل باغ ذوالجلالی
بر او خرم ریاض لایزالی
ز اصل و فرع او عالم پدیدار
یکی گل شد یکی برگ و یکی بار
ورای آفرینش مایه او
نموده هر که در وی سایه او
کمال عقل تا این جا برد پی
سخن کاین جا رسانیدم کنم طی
تمت الکتاب بعون الملک الوهاب بتاریخ یوم جمعه بیست و نهم شهر ذی القعده الحرام فی سنه هزار و دویست و هشتاد و هشت. کتبه العبد الآثم الجانی، رمضانعلی ابن جناب افتخار الحاج و العمار حاجی زین العابدین تاجر کاشانی (غفر الله ذنوبهما و ستر عیوبهما) ۱۲۸۸
ندارم هیچ چیزی توشه راه
به جز لا تقنطوا من رحمة الله


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.