گنجور

 
مجذوب تبریزی

مگر کرد شاهی به وقتی شکار

به سرمنزل ژنده‌پوشی گذار

طلب کرد آبی از آن بی‌وجود

که چون شعله نم در وجودش نبود

روان از پی آب آن باددست

سبک‌روح چون شعله از خاک جست

لب جام شه را چو بر لب رسید

تو گفتی سکندر به مطلب رسید

شهش خواست بر سر نهد تاج خویش

رساند تنی را به معراج خویش

همان مرد در فقر ثابت‌قدم

چو درویشی از تاج شه کرد رم

ز منّت چو رم کرد گل‌گل شکفت

بسی بی‌نیازانه خندید و گفت

تو باید که بر خود ترحّم کنی

که این جود از مال مردم کنی

به مال کسان جود کردن خطاست

از این مال اگر بگذری آن سخاست

من از سر گذشتم تو از تاج زر

به از تاج بخشی بود تَرک سر

بده ساقی آن آب آتش مزاج

که افسردگی را همان شد علاج

خبر نیست از دل دل‌افسرده را

کجا نشئه جان بود مرده را

جهان را که بر آب و گل بسته‌اند

طلسمی‌ست بر نام دل بسته‌اند

نوشتند بر جوهر دل نه جسم

که این لوح باشد کلید طلسم

دل آن جان پر آتش ملتجی‌ست

نه آن شکل مخروط اهلیلجی‌ست

بده ساقی آن آب گلنار رنگ

که مشتاق صلح است و بی‌تاب جنگ

علاج ریا کن اگر عارفی

که کفر عظیم است شرک خفی

بده ساق آن آتش لعل‌فام

که در راست‌گویی مثل شد مدام

پی رستگاری از این دامگاه

به جز راستی نیست ما را پناه

دل کج‌دلان باب محراب نیست

که محراب‌ کج قبله را باب نیست

دل‌ کج‌دلان را نباشد نجات

مجو قبله‌ای راست از سومنات

اگر شاه شاهان بود یا گدا

نجاتش دهد راستی از بلا

بده ساقی آن آب آتش نهاد

کز او شد توکّل قوی اعتقاد

دمی گلبن همتت گل کند

که عزم درستت توکّل کند

دلی را در این ره شود بخت یار

که گردد به خضر توکّل دچار

چه شد راه دور است و تو کاهلی

توکّل گرت هست در منزلی

بیا ساقی آن جام آیینه‌فام

کز او یافتی دولت جم نظام

به من ده کز او اِذن حاصل کنم

نظر بر رخ دولت دل کنم

رخ دولت دل جمال کسی‌ست

که از پادشاهان گدایش بسی‌ست

رخی را که برقع به جز نور نیست

ز چشم و دل صاف مستور نیست

حجابش به جز جان افسرده نیست

دل صاف اگر هست در پرده نیست

بده ساقی آن کیمیای وفا

که باروی مهر است و پای وفا

چه شد راه عشق تو پرپیچ بود

که در پیش پای وفا هیچ بود

دلی را که سرکش بود مهوشش

وفا می‌زند آب بر آتشش