گنجور

 
وفایی شوشتری

مرا، طبع اگر نارسا، یا رسا

نباشد گریز از حدیث کسا

گذشتن مرا از حدیثی چنین

بسی دور، باشد ز رأی رزین

ز روح القدس جویم اوّل مدد

که جان را، رشد باید از وی رسد

پس آنکه کنم عشق را پیش رو

نهم عقل را، در بر او گرو

که گر عشق نبود دلیل رهم

نشاید که پای اندراین ره نهم

کنم رشته ی نظم را تابدار

بر او بر کشم لؤلؤ آبدار

«وفایی» دمی قصّه آغاز کن

به آل عبا خویش دمساز کن

«وفایی» وفاداری از سر بگیر

ز آل عبا فیض دیگر بگیر

حدیثی است از حضرت فاطمه

که بی واهمه گویمش با همه

بگفتا که یک روزی از روزها

پدر شد مرا، وارد اندر سرا

بفرمود کای دخت دلبند من

مرا، ضعف و سُستی است اندر بدن

بگفتم پدر ضعف و سُستی ترا

مبادا، و بادا پناهت خدا

بفرمود کای دختر با وفا

بیاور، مرا آن یمانی کسا

بمانی کسا را، بیار این زمان

بپوشان مرا، زیر این طیلسان

که سرّی نهان در پس پرده هست

که بی پرده این پرده آید، به دست

خدا خواهد از پرده سازد عیان

خدایی خود بر زمین و زمان

به خود خواهد او عشق بازی کند

به ملک و ملک سرفرازی کند

نظر کردمش چون بپوشیدمش

رخی چون درخشنده مه دیدمش

چنان رویش از نور رخشنده بود

که بدر درخشنده اش بنده بود

برای مثل گفته شد ماه بدر

و گرنه مه بدر را چیست قدر

به ماهی بود یک شب او را کمال

بود آن هم از عکس روی بلال

پس آنگه حسن پورم از ره رسید

سلامی بداد و جوابی شنید

بگفتا که بویی رسد بر مشام

که آن بو بود، بوی خیرالانام

بگفتم که ای میوه ی جان من

نکو برده یی بوی جانان من

بود جدّ پاکت به زیر کسا

به خواب خوش آسوده باشد بسا

پس آندم حسن همچو روح روان

روان شد سوی سرور انس و جان

بگفتا ز من بر تو ای جدّ سلام

بود در برت تا کنم من مقام

بگفتش به رأفت رسول مجید

بیا ای مرا، مایه ی هر امید

پس از لحظه یی آمد از در حسین

حسینی که بُد عرش را زیب و زین

چنین گفت بعد از درود و سلام

که آید مرا، بوی جد بر مشام

مگر جدّ پاکم رسول خدا

ز مهر اندر اینجا گزیده است جا

بگفتم ترا، جدّ رسول امین

به زیر کسا با حسن هر دو بین

پس آنگه به سوی کسا رفت شاد

به جدّ مکرّم سلامی بداد

بگفت ای که ایزد، ترا برگُزید

ز بود تو آورده عالم پدید

بود تا که آیم به پیش تو باز

ز قُربت شوم تا ابد سرفراز

بگفتش تومن، من تویی ما و من

چو جان اندرا، مرمرا، در بدن

بیا ای مرا مایه ی افتخار

به تو تا قیامت من امیدوار

تو خود مایه ی افتخار منی

به هر دو سرا، اعتبار منی

تویی مظهر و مُظهر عشق حق

به کار تو کس را نباشد سبق

بیا ای شهیدی که اندر جزا

جزایی نباشد ترا، جز خدا

نبی با حسین بود اندر سخن

که ناگه درآمد ز در بوالحسن

به دخت پیمبر بداد او سلام

بگفتا که بویی رسد بر مشام

که آن بو بود، بوی ابن عمم

ز دل می زداید هزاران غمم

مگر ابن عمّم در اینجاستی

که خاک سرا، عطر پیراستی

بگفتم بلی آنکه دلبند تست

به زیر کسا با دو فرزند تست

به سوی کسا آن شه لافتی

نظر کرد و دید او به چشم خدا

به عین خدا دید عین خدا

تجلّی نموده است اندر، سه جا

به چشم خدا دید نور ازل

تجلّی نموده است در سه محل

چو روی خود اندر سه مرآت دید

خدا را حقیقت در آیات دید

بگفتا سلام ای رسول امین

زمن یعنی از مالک یوم دین

سلام و تحیّات بیرون ز حد

زمن برتو یعنی زحیّ صمد

پیمبر جواب سلامش بداد

پی اذنش آغوش جان برگشاد

چو با عقل کل عشق کل شد قرین

نمود آفرین عقل و عشق آفرین

پس آن عقل کل مایه ی هر وجود

سخن با علی از علی می سرود

که ای آنکه بر سر تویی تاج من

تو مقصود من از دو معراج من

دو معراج بودم زجان آفرین

یکی در سما، دیگری در زمین

یکی در سما با دو صد واهمه

یکی در زمین خانه ی فاطمه

یکی در شب و دیگری روز بود

که آن روز و شب هر دو فیروز بود

ولیکن کجا می رسد شب به روز

که شب تیره و روز شد دلفروز

مرا، مارای آیت روی تست

که قوسین من جفت ابروی تست

نظر کرد سوی کسا فاطمه

به زیر کسا دید یاران همه

به سوی کسا شاد و خورسند رفت

سوی شوی و باب و دو فرزند رفت

بگفتا سلام و رسیدش جواب

گرفت اذن و پس رخصتش داد باب

به زیر کسا رفت چون فاطمه

فتاد اندر، افلاکیان همهمه

زبانوی حق چون عدد شد تمام

خدا را، خدایی شد اندر به کام

عدد، روکش حُسن جانان بود

کسا روکش آن عدد زان بود

خدا بین نبیند به زیر کسا

کسی را، به جز خمسه یعنی خدا

خدا خود منزّه بود از عدد

ولی این عدد، واحد است و احد

خدا را اگر بود جا و مکان

نهان بود در زیر این طیلسان

خدا، گر منزّه نبودی زجای

همی گفتمی شد به زیر کسای

پس آمد، ندایی به صوت علی

به صوت علی بود و صوت جلی

نه دانم من آیا ز تحت کسا

برآمد، ندا یا ز فوق سما

که ای ساکنان سماوات من

به ذات و صفات و به آیات من

نکردم من این خلق نُه آسمان

نه خلق زمین و نه خلق زمان

نه کوه و نه صحرا، نه بحر و نه برّ

نه خلق سپهر و نه شمس و قمر

نه عرش و نه کرسی نه لوح و قلم

نه ایجاد هستی ز ملکِ عدم

مگر از پی حُبّ این پنج تن

که هستند مطلوب و محبوب من

پس آنگه امین خدا جبرئیل

بگفتا که ای کردگار جلیل

کیانند آیا، به زیر کسا

که بر، ماسوایند میرو کیا

جواب آمد از مصدر عزّوشان

به جبریل کای جبرئیلا، بدان

که زهراست با، باب و با شوی او

ابا، هر دو فرزند دلجوی او

گر این پنج ما را نبودند یار

نه شش بود و نه هفت و نه سه نه چار

نمی بود، بود نُه افلاک را

نه بود تو و خیل املاک را

چو جبریل واقف شد از سرّ هو

به خاطر گذشتش مر، این آرزو

که یارب چه باشد که این بینوا

نوا، یابد از قُرب اهل کسا

دهی اذنم از فضل و جود و کرم

دل پر، ز اندوه شاد آورم

به اعزاز و اجلال این پنج تن

که سازی مرا، سادس انجمن

بفرمودش ایزد، برو سویشان

ولی خود، مرو سویشان بی نشان

گر، از ما نباشد نشانی ترا

نباشد ترا، ره به سوی کسا

تو از ما نشانی به همراه بر

که تا سوی ایشان شوی راهبر

به یک سو بِنه رأی و تدبیر را

نشانی بر، آیات تطهیر را

تو آیات تطهیر بهر نشان

بگیر و ببر چون رسیدی بخوان

به پاکان نشانی به پاکی ببر

به نیکان به نیکی سخن سازسر

پس از ما رسان بر رسول انام

هزاران درود و هزاران سلام

که ما را، خدایی به کام از شماست

ازل تا ابد از دوام شماست

ز خلق مه و مهر و عرش بلند

تو باشی غرض ای شه ارجمند

رسید و رسانید بعد از سلام

پیام خدا، پس طلب کرد کام

سری از پی اذن بر خاک سود

زبونیّ و پستی و پوزش نمود

گرفت اذن و شد در کسا جبرئیل

به یک گوشه پنهان چو عبد ذلیل

خدایی که می جُست در لامکان

عیان دید در زیر آن طیلسان

ببالید، بر خود ز شوق و شعف

چو از قُرب حق یافت عزّوشرف

پس آنگه خداوند این نُه قباب

علیّ ولی لایق این خطاب

بپرسید از پادشاه رُسُل

که این انجمن را چه باشد نُزل

به نزد خداوند این انجمن

چه قدر است ای پادشاه زمن

پس آنگه بگفت آن رسول مجید

به حقّ کسی کاو مرا، برگزید

به حقّی که حقّش مرا از ازل

بداد، اصطفی تا ابد، بی ذلل

مرا، داد بر ماسوا سروری

نبوّت به من داد و پیغمبری

به هر محفلی باشد این گفتگو

شود رحمت حق در آنجا فرو

ستغفار گویان ملایک همه

به بزمی که دارند این زمزمه

زبان خدا پس سرود این سخن

که خود رستگارند یاران من

رسول خدا، بار دیگر بگفت

دُر این سخن را، دیگر بار سُفت

به هرجا شود ذکر این ماجرا

ز حق هست هر حاجت آنجا روا

به بزمی که این بزم یاد آورند

دل پر، ز اندوه شاد آورند

به بزمی کزین بزم آید سخن

بماند مراد و نماند حزن

دگر باره گفت آن زبان خدا

که ما رستگاریم و یاران ما

به هر دو سرا، مژده از حق رسید

که هستیم ما، رستگار و سعید

حدیثی به یاد آمدم سوزناک

ز کرب و بلا و از آن جان پاک

به یاد آمدم قصّه ی جانگزا

ز سلطان دین خامس این کسا

چو در کربلا، شد بر او کار تنگ

ز بیداد آن قوم بی نام و ننگ

پس آن حضرت از بهر قوم عنود

به اتمام حجّت زبان بر گشود

که من خود، یکی هستم از آن کسا

که اهلش به پاکی ستوده خدا

که من یک تن هستم از آن پنج تن

که حق گفت هستند محبوب من

من از آن کسانم که فرمود حق

که بر این کسان نیست کس را، سبق

منم آنکه پیغمبر پاک زاد

مرا، بر سر دوش خود، می نهاد

همی گفت آن خسرو خافقین

حسین از من است و منم از حسین

گر، از من نباشد شما را قبول

بپرسید ز اصحاب خاص رسول

شنیدند و دیدند و بشناختند

به روی خدا، تیغ کین آختند

کشیدند بر روی حق تیغ کین

بکشتند دین و امام مبین

بکشتند تهلیل و تکبیر را

مخاطب به آیات تطهیر را

نمودند دانسته او را شهید

که ماییم محکومِ حکم یزید

«وفایی» از این ماجرا، خون گری

بر آن شاه لب تشنه جیحون گری

 
sunny dark_mode