گنجور

 
شاطر عباس صبوحی

تا بوسه از آن لعل دلآرام گرفتم

جانم به لبم آمد و، آرام گرفتم

منعم مکن از دیدن قد و رخ و چشمش

من انس به سرو و گل و بادام، گرفتم

ساقی! بر من قصهٔ جمشید چه خوانی

جمشید منم تا به کفم جام گرفتم

بدنام مخوان زاهدم از عشق، که تا من

در حلقهٔ عشّاق شدم، نام گرفتم

سودای خوشی دوش به آن ماه نمودم

جان دادم و یک بوسه به انعام گرفتم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سیدای نسفی

بی خود شدم از زلف دو تا کام گرفتم

در دام تو افتادم و آرام گرفتم

مرغان چمن را به دهم مهر نهادم

رفتم به گلستان و تو را نام گرفتم

تا چشم تو را سوی چراغم نظر افتد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه