گنجور

 
اسیر شهرستانی
 

هر دل که ز بیداد تو نومید برآید

چون ذره نظرکرده خورشید برآید

شوریدگیم سایه سودا به سر انداخت

حاصل دهد از خاکم اگر بید برآید

هنگامه طراز دل ما عشق و جنون است

از مشرق این صبح دو خورشید برآید

تقریب جگر تشنه اظهار نیاز است

کام دلش از تهنیت عید برآید

بیدردی اگر خضر شود ننگ حیات است

پرورده غم زنده جاوید برآید

گر بار تمنا به دلت بارگران است

بگذار که امید تو نومید برآید

در کیش وفا جایزه صبر اسیر است

کامی است که بی منت تأکید برآید