گنجور

 
اسیر شهرستانی

چشم ما پاک بود پاک حیا می داند

دل ما صاف بود صاف وفا می داند

کعبه و دیر وطن گشت و غریبیم هنوز

نوبر سجده نکردیم خدا می داند

خاطر نازک حسن آینه عشق نماست

هر چه خود می کند از جانب ما می داند

پر زبیگانگی چشم تو رسوا شده ایم

با دل ما غم پنهانی ما می داند

نمک غم به اسیر ستمت باد حرام

که سر خویش ز تیغ تو جدا می داند