یار بیدردی غیر و غم ما میداند
میکند گرچه تغافل همه را میداند
آفتابیست که دارد ز دل ذره خبر
پادشاهیست که احوال گدا میداند
گر بسازم به جفا لیک چه سازم با این
که جفا میکند آن شوخ و وفا میداند
ای طبیب ار تو دوائی نکنی درد مرا
آن که این در به من داد دوا میداند
همه شب دست در آغوش خیالت دارم
کوری آن که مرا از تو جدا میداند
روز و شب مهر تو میورزم و این راز نهان
کس ندانست به غیر از تو خدا میداند
محتشم کز ملک و حور و پری مستغنی است
خویشتن را سگ آن حور لقا میداند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به عشق و درد ناشی از آن اشاره میکند. او از یار خود که بیخبر از غمهای او نیست، میگوید و به نوعی قدرت و آگاهی او را ستایش میکند. در بیان احساساتش، شاعر به تنهایی و نیاز به محبت اشاره کرده و از طبیبی که نتواند دردش را کم کند، شکایت میکند. او همچنین به این نکته پرداخته که همه شب به یاد معشوق است و راز عشقش فقط بر خدا معلوم است. در نهایت، شاعر به بینیازی از زیباییهای ظاهری جهان اشاره میکند و خود را وابسته به عشق میداند.
هوش مصنوعی: محبوب ما به دردهای ما آگاه است، اما با اینکه از حال ما خبر دارد، به روی خودش نمیآورد و بیاعتنایی میکند.
هوش مصنوعی: خورشید است که از دل ذره ها با خبر است، پادشاهی که حالات و حال و روز گدا را میداند.
هوش مصنوعی: اگر چه من با ظلم و بدی رفتار کنم، اما چه کار میتوانم بکنم در حالی که آن معشوق بازیگوش همواره به من ظلم میکند و او به خوبی میداند که وفا چیست.
هوش مصنوعی: ای پزشک، اگر نتوانی برای درد من درمانی پیدا کنی، بدان که کسی که این درد را به من داده، خود درمان آن را میشناسد.
هوش مصنوعی: من تمام شب در آغوش خیال تو هستم و تصور میکنم که کسی که مرا از تو جدا میداند، نابینا است.
هوش مصنوعی: من در تمام روز و شب به عشق تو میپردازم و این راز را هیچکس جز تو نمیداند، خدا هم از آن آگاه است.
هوش مصنوعی: محتشم، کسی که به زیباییها و لذتهای دنیا نیازمند نیست، خود را همنشین و خادم آن حوری میداند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا دلم شیوهٔ آن زلف دوتا میداند
صفت نافهٔ چین فکر خطا میداند
با من آن غمزهٔ پُرفتنه چهها کرد و هنوز
در فن خویش چه گویم که چهها میداند
زلف مشکینِ تو با آن که پریشانحال است
[...]
درد من کشتهٔ شمشیر بلا میداند
سوز من سوخته داغ جفا میداند
مسکنم ساکن صحرای فنا میداند
همه کس حال من بیسر و پا میداند
پاکبازم همه کس طور مرا میداند
[...]
شوق من قاصد بیدرد کجا میداند؟
آنقدر شوق تو دارم که خدا میداند!
آنکه خود را سبب هستی ما میداند
جز خدا هست ندانیم، خدا میداند
چشم دل هر که بر آن قبله عالم دارد
کعبه را سجده او قبله نما میداند
پای سرکردن راه تو ندارد هرگز
[...]
چشم ما پاک بود پاک حیا می داند
دل ما صاف بود صاف وفا می داند
کعبه و دیر وطن گشت و غریبیم هنوز
نوبر سجده نکردیم خدا می داند
خاطر نازک حسن آینه عشق نماست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.