گنجور

 
محتشم کاشانی

یار بیدردی غیر و غم ما می‌داند

می‌کند گرچه تغافل همه را می‌داند

آفتابیست که دارد ز دل ذره خبر

پادشاهیست که احوال گدا می‌داند

گر بسازم به جفا لیک چه سازم با این

که جفا می‌کند آن شوخ و وفا می‌داند

ای طبیب ار تو دوائی نکنی درد مرا

آن که این در به من داد دوا می‌داند

همه شب دست در آغوش خیالت دارم

کوری آن که مرا از تو جدا می‌داند

روز و شب مهر تو می‌ورزم و این راز نهان

کس ندانست به غیر از تو خدا می‌داند

محتشم کز ملک و حور و پری مستغنی است

خویشتن را سگ آن حور لقا می‌داند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خیالی بخارایی

تا دلم شیوهٔ آن زلف دوتا می‌داند

صفت نافهٔ چین فکر خطا می‌داند

با من آن غمزهٔ پُرفتنه چه‌ها کرد و هنوز

در فن خویش چه گویم که چه‌ها می‌داند

زلف مشکینِ تو با آن که پریشان‌حال است

[...]

وحشی بافقی

درد من کشتهٔ شمشیر بلا می‌داند

سوز من سوخته داغ جفا می‌داند

مسکنم ساکن صحرای فنا می‌داند

همه کس حال من بی‌سر و پا می‌داند

پاکبازم همه کس طور مرا می‌داند

[...]

واعظ قزوینی

آنکه خود را سبب هستی ما میداند

جز خدا هست ندانیم، خدا میداند

چشم دل هر که بر آن قبله عالم دارد

کعبه را سجده او قبله نما میداند

پای سرکردن راه تو ندارد هرگز

[...]

اسیر شهرستانی

چشم ما پاک بود پاک حیا می داند

دل ما صاف بود صاف وفا می داند

کعبه و دیر وطن گشت و غریبیم هنوز

نوبر سجده نکردیم خدا می داند

خاطر نازک حسن آینه عشق نماست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه