گنجور

 
اسیر شهرستانی

در سراپای شهید غم پنهان تو نیست

گل زخمی که نظرکرده مژگان تو نیست

جای آن است که بیتابی سیماب کند

یک نفس گر سر آیینه به دامان تو نیست

گریه ابر ندارد نمک اشک مرا

مگر آگاه ز شور لب خندان تو نیست

مو به مو آگهی از راز دلم چون گذری

نکته ای فاش تر از خنده پنهان تو نیست

گرچه از دامن گل پا نگذارد بیرون

غنچه را مرتبه گوی گریبان تو نیست

خبری از سر سرگشته خود نیست مرا

ای جفا پیشه ببین در خم چوگان تو نیست

زخم پنهان چو ز مژگان تو می دزدد اسیر

آگه از عربده چشم نگهبان تو نیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

دل نمانده‌ست که گوی خم چوگان تو نیست

خصم را پای گریز از سر میدان تو نیست

تا سر زلف پریشان تو در جمع آمد

هیچ مجموع ندانم که پریشان تو نیست

در تو حیرانم و اوصاف معانی که تو راست

[...]

آشفتهٔ شیرازی

مستی عشق به جز غمزهٔ چشمان تو نیست

زآنکه این نشئه به جز در خُم مستان تو نیست

تا که سیخ مژه را تافته بر آتش روی

نیست یک دل که بر این آتش بریان تو نیست

لعل شیرین تو ساید نمکم بر دل ریش

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از آشفتهٔ شیرازی
صغیر اصفهانی

ای بشر چیست بغیر از تو که ان آن تو نیست

وان کدام آیت تکریم که در شان تو نیست

چه سرائیست که بر روی تو نگشوده درش

چه مقامیست که آن عرصه جولان تو نیست

از ثری تا بثریا و زمه تا ماهی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صغیر اصفهانی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه