گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی
 

در خرابات رند و سرمستم

عاشقانه مدام می یابم

خم می گیر و بر سر من ریز

کیسهٔ زر بریز در پایم

از خدا خوش فراغتی خواهم

تا زمانی از او بیاسایم

غیر او در نظر نمی آید

چون به نور خدای بنمایم