گنجور

غزل شمارهٔ ۸۴۸

 
شاه نعمت‌الله ولی
شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات
 

روشن است از نور رویش دیدهٔ اهل نظر

در نظر بنشین خوشی اهل نظر را می نگر

وقت فرصت دان دمی بی عشق او یک دم مزن

صحبت عمر عزیز است و غنیمت می شمر

ما و دلبر در سرابستان دل همصحبتیم

عقل بر درمانده و از حال دلبر بی خبر

غرقه در دریای عشق و دست و پائی می زنیم

تا از این دریا چه آید بر سر ما ای پسر

نقشبندی می کند بر آب چشم ما خیال

هر دمی نقش خیالی می نگارد در نظر

ز آفتاب حسن او عالم همه پر نور شد

آن چنان ماهی که دیده در چنین دور قمر

سید عشاق آمد عقل از اینجا گو برو

شه درآمد آن گدا سرگشته گردد در به در



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.