لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی

مده به باد هوا جان خویشتن بر باد

بنوش جام شرابی که نوش جانت باد

در آ به خلوت میخانه فنا بنشین

چه می کنی تو در این خانقاه ب بنیاد

هزار جان عزیزم فدای غم بادا

که خاطرم ز غم عشق می شود دلشاد

دلم ز دست بیفتاد در سر زلفش

اسیر گشت چه چاره کنم چنین افتاد

دمی که بی می و معشوق می رود باد است

دریغ عمر عزیزی که می رود بر باد

درم گشاد و گشادم از این درست که او

دری نماند که آن در به روی ما نگشاد

به جان سید رندان که از سر اخلاص

غلام خدمت اوئیم و بندهٔ آزاد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

جهان به کام خداوند باد و دیر زیاد

برو به هیچ حوادث زمانه دست مداد

درست و راست کناد این مثل خدای ورا

اگر ببست یکی در، هزار در بگشاد

خدای عرش جهان را چنین نهاد نهاد

[...]

کسایی

خدای عرش جهان را چنین نهاد نهاد

که گاه مردم ازو شادمان و گه ناشاد

مباش غمگین یک لفظ یاد گیر لطیف

شگفت و کوته ، لیکن قوی و با بنیاد

فرخی سیستانی

یمین دولت شاه زمانه با دل شاد

بفال نیک کنون سوی خانه روی نهاد

بتان شکسته و بتخانه ها فکنده ز پای

حصارهای قوی بر گشاده لاد از لاد

هزار بتکده کنده قوی تر از هرمان

[...]

قطران تبریزی

همی ستیزه برد زلف یار با شمشاد

شگفت نیست گر از وی همیشه باشم شاد

گهی بپیچد و بستر بسیجد از دیبا

گهی بتازد و زنجیر سازد از شمشاد

ز قیر بر گل خندان هزار سلسله بست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه