گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی
 

بر سر ما اگر نهی قدمی

کرمی باشد و چه خوش کرمی

دلبرم گر جفا کند جاوید

نرسد بر دلم از او الَمی

همدمی گر دمی به دست آید

دو جهانش فدا کنم به دَمی

شادمانم به دولت غم او

با غم او چه غم خورد ز غمی

هر خیالی که نقش می بندی

چه بود بی وجود او عدمی

نپرستند بت پرستان بت

گر ببینند این چنین صنمی

سائل بزم نعمت الله شو

تا بیابی ز نعمتش نعمی

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.