گنجور

 
امیر شاهی

زلف تو در کمند جنون می‌کشد مرا

خوش‌خوش به کوی عشق درون می‌کشد مرا

هرجا که می‌گریزم از این فتنه، ناگهان

عشقت عنان گرفته برون می‌کشد مرا

من دل نمی‌دهم به لب و چشم او، که یار

گاه از فسانه گه به فسون می‌کشد مرا

بر خاک آستان تو گریم به خون دل

چون خاک می‌دواند و خون می‌کشد مرا

شاهی به کوی عشق مکن بعد از این قرار

کاین دل به گوشه‌های جنون می‌کشد مرا