گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

از آن ساعت که روی آن بت پیمان شکن دیدم

نبیند هیچ کس از درد و داغش آنچه من دیدم

ز لعلش خاتم پرسم بگفتا جان بدل باید

بدادم جان و لعلش را به کام خویشتن دیدم

ز برگ یاسمن گفتم شود پیراهن او را

ولی از برگ گل نازک تر آن مه را بدن دیدم

نماندم صبر در هجران و آتش شعله زد در دل

در آن جز چاره کار خود اندر سوختن دیدم

زدرد عشق او گر شاهدی را چهره چون زر شد

بحمدالله که این زردی بر آن سیم تن دیدم