گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

با نی شکر بگو که ننازد به قند خویش

گر بایدش لب تو بر آید ز بند خویش

ما را به درد ما بگذار ای طبیب درد

خوش خاطریم ما ز دل دردمند خویش

زاهد تو راست سایه طوبی و باغ خلد

ما و کنار آبی و سرو بلند خویش

دل را خلاص نیست ز زنجیر زلف تو

آه ار کنی به گردن جان هم کمند خویش

شد خاک راه تو سر پر شوق شاهدی

گه گه بتاز بر سر خاکش سمند خویش