گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

مرا خوش است به درد خود و جراحت خویش

رو ای طبیب رها کن مرا به لذت خویش

چو در زمانه رفیق شفیق ممتنعست

کشیم گنج قناعت به کنج عذلت خویش

نعیم دهر به یک منتی نمی ارزد

خوش است نان ز بازو و بار منت خویش

مرا ز روز ازل درد و عشق شد قسمت

خوشا تلذذ ریزا به قسمت خویش

نعیم عشق تو را شاهدی میسر شد

بساز با غم هجران و شکر نعمت خویش