گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

با سلسلۀ زلفی دل میل بسی دارد

در قید جنون او را سودای کسی دارد

ای شیخ مکن عیبم از عشق پریرویان

هر کس به هوای خود میل و هوسی دارد

بر نالۀ من هر شب نالید سگ کویش

چون من که در این عالم فریاد رسی دارد

گویند نشان درد اشک است و رخ گلگون

بیچاره هم از لطفش زین گونه بسی دارد

جان میطلبد آن یار از شاهدی بی جان

از وی نبود تقصیر گر دست رسی دارد