گنجور

 
شاهدی

با سلسلۀ زلفی دل میل بسی دارد

در قید جنون او را سودای کسی دارد

ای شیخ مکن عیبم از عشق پریرویان

هر کس به هوای خود میل و هوسی دارد

بر نالۀ من هر شب نالید سگ کویش

چون من که در این عالم فریاد رسی دارد

گویند نشان درد اشک است و رخ گلگون

بیچاره هم از لطفش زین گونه بسی دارد

جان میطلبد آن یار از شاهدی بی جان

از وی نبود تقصیر گر دست رسی دارد

 
 
امیر شاهی

باز این سر بی سامان، سودای کسی دارد

باز این دل هرجایی، جایی هوسی دارد

از کنج غمش دیگر، در باغ مخوان دل را

کان مرغ که من دیدم، خو با قفسی دارد

هر کس بهوای دل، دارد به جهان چیزی

[...]

میلی

بیمار غم از مردن، اندیشه بسی دارد

گویا نظر حسرت، بر راه کسی دارد

آمیزش او با من، بی‌مصلحتی نبود

ای وای ازان گرمی،‌ کآتش نفسی دارد

چون دادکنان بینم، آزرده بیدادی

[...]

علی اشتری

باز این دل هرجائی، سودای کسی دارد

فریاد، که این مسکین، هر دم هوسی دارد

هرچند ز مشتاقی، غلطیده بخون خود

آهی بکشد گاهی، گویا نفسی دارد

بر حلقه عشاقت، ایگل! ز چه مینازی؟

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه