گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

یک ذره بدان دهن که گوید

وز کتم عدم سخن که گوید

با حسن و رخ و شمیم زلفش

از یوسف و پیرهن که گوید

با قد و رخ بیاض و چشمش

از سرو و گل و سمن که گوید

جایی که رقیب کینه جوید

از دیو و ز اهرمن که گوید

در مجلس عاشقان سرمست

من کیستم و ز من که گوید

اندر چمنی که بگذری تو

از سرو در آن چمن که گوید

چون جان به هوای لعل او رفت

ای شاهدی از بدن که گوید