گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

مژه‌اش صف زد و با خنجر و بس تیز آمد

گوییا در صف عشاق بخون ریز آمد

آمد آن سرو و به گرد گل رویش خط سبز

یاسمین بین که چه خوش غالیه آمیز آمد

فتنه دور قمر آن خط مشکین بس نیست

غمزه‌ات نیز ز هر گوشه به انگیز آمد

خیز ای بلبل وقت سحری ناله به زار

که صبا زان گل خوش بوی سحر خیز آمد

سوی شیراز بشد حافظ و شامی به هرات

شاهدی در طلب شمس به تبریز آمد