گنجور

 
میلی

سخنم را چو به بزم تو سری بگشایند

تا کنی گوش، پیام دگری بگشایند

قاصدان از تو شنیدند سخنها که ز شرم

نتوانند زبان در خبری بگشایند

در به در طلبت گشته‌ام و این هم نیست

که دری بهر چو من دربه‌دری بگشایند

مژده باد ای دل آزرده که این سنگدلان

در آزار بر آزرده‌تری بگشایند

دل صیاد وشان صید شود گر ز کمین

آهوان تو کمند نظری بگشایند

پرده بگشا که گل روی تو سیراب شود

گر بر آن تشنه‌لبان چشم‌تری بگشایند

تیر جور تو گر از سینه میلی بکشند

دری از غیب به خونین جگری بگشایند

 
 
از گنجینهٔ گنجور دیدن کنید!
امیر شاهی

خوبرویان چو خدنگ نظری بگشایند

بسر هر مژه خون از جگری بگشایند

پرده دار حرم از دردکشان فارغ و ما

چشم بنهاده که از غیب دری بگشایند

نا امیدی بر ارباب طریقت کفر است

[...]

شاهدی

از کمان خانه چو خوبان سحری بگشایند

خون بس دل که به هر رهگذری بگشایند

خط و خال تو چو از عشق دری بگشایند

ای بسا فتنه که بر هر گذر ی بگشایند

ره خوبان همگی بر گل و بر لاله شود

[...]

مجذوب تبریزی

عاشقان در دل شب چشم تری بگشایند

باشد از غیب به روی تو دری بگشایند

صبح‌خیزان به دعا شب همه شب مشغولند

باشد این در به کلید اثری بگشایند

آن در بسته که یک عمر نخندید لبش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه