گنجور

 
ابراهیم شاهدی دده
 

کسی که عشق تو ورزید با فراغ نرفت

دلش چو لاله پر از خون و جز بداغ نرفت

چه نافه ها که در آن زلف عنبر افشان نیست

که خاک شد تن و بوی تو از دماغ نرفت

به نور روی تو بگذشت دل از آن خم زلف

چرا که کس به شب تار بی چراغ نرفت

از آن دمی که لبت بوسه داد بر لب جام

صفای لذت آن از دل نفاغ نرفت

چو شاهدی گل رخسار و خط قد تو دید

ز خاک کوی تو دیگر بسوی باغ نرفت